در این وبلاگ خاطرات و مشاهدات من از زندگی در آمریکا نوشته شده است
داشتم به مطالب اولی که توی این وبلاگ نوشتم نگاه میکردم. مطالبی که بیش از 5 سال قدمت دارن. از یک طرف برام جذابن، از طرف دیگه گذر عمر رو نشون میدن. مثلا برام GPS کلی تازگی داشت و فکر میکردم احتمالا یکی از معمترین اختراعات بشری محسوب میشه. 

برای پستهای اولی میتونید این لینک رو دنبال کنید

http://maabbasi.blogfa.com/1387/10

نزدیک به 6 سال با سرعت برق و باد گذشت. حالا دیگه شهرها جذابیت و تازگی قبل رو ندارن، تکنولوژی ها چندان رنگی برام ندارن و زندگی اینجا برام عادی شده. شاید یکی از مهمترین دستاورد زندگی در یک محیط جدید هم بخش اون باشه. بخصوص وقتی که توی یک کشور پیشرفته زندگی کنی. 

اولین باری که از روستای دور افتاده ام به نام شاهکوه به گرگان رفتم 8 سالم بود. همه چیز برام جذاب بود، ماشینها، آدمها، تابلوها، مغازه ها، همه چیز و واقعا همه چیز. کنجکاو بودم و در عین حال احساس میکردم این ادمها چقدر چیزهای زیادی میدونن. مثلا همین که میتونن خونه شون رو توی این شهر بزرگ پیدا کنن، خودش کلی مهارت میخواد و ادم باید با هوش و زکاوت باشه. 

دومین شهری که واردش شدم شاهرود بود، اولین بار که میفهمیدم و به شاهرود رفتم، دبیرستان بودم. پسر دایی من حمید شهر رو کاملا بلد بود، ولی برای من خیلی سخت بود که درک کنم از کجا باید به کجا برم. اون نقشه شهر رو بصورت خیلی ساده برام روی یک کاغذ کشید و من اون وقت کلی حمید رو تحسین کردم که چطور میتونست این کار رو انجام بده. من اون موقع نمیتونستم نقشه گرگان رو روی کاغد بکشم. اخه جاهای خیلی زیادی رو از گرگان بلد نبودم. اما بعدها شاهرود رو هم یاد گرفتم و میتونستم خانه اقوامم رو توش پیدا کنم.

بعد نوبت به دانشگاه رسید و رفتم به تهران. اینجا دوباره همه قصه های قبلی تکرار شد. آدرس، آدمها، ظاهرشون، و اینکه همه دارن تند و تند راه میرن. دوباره فکر کردم وارد محیط جدیدی شدم که ازش هیچ چیز نمی دونم و همه چیز برام جدیده، و من دوباره محو تابلوها و زرق و برق ها شدم. 

وارد دانشگاه که شدم، دیدم بچه ها کلی چیزها بلدن که من اصلان ازشون چیزی سر در نمیارم. مثلا اونا میتونستن با کامپیوتر کار کنن، یا اینکه میدونستن میدون انقلاب کجاست، یا در مورد خیابان جمهوری صحبت میکردن. خلاصه اونقدر چیزهای جورواجور میدونستن که من رو به حیرت وا میداشتن. 

این مرحله هم به زودی گذشت و دوباره من میتونستم هر آدرسی رو که میخواستم خودم برم، حتی اگه به یه شهر جدید هم میرفتم معمولا مشکلی نداشتم. دیگه ندانسته هام برام مانع بزرگی نبود چرا که یاد گرفته بودم چطور برشون غلبه کنم. دیگه داشتم یاد میگرفتم و باور میکردم که ما ادمها خیلی چیزها رو نمیدونم، فقط باید یاد بگیریم که چطور ندانسته هامون دست و پامون رو زنجیر نکنه. نداستن بخش جدایی ناپذیر زندگی هست، پس باید باهاش زندگی کنی، و باهاش بسازی ولی یاد بگیری چطور ازش بگذری و به جلو بری.

اما وقتی که برای اولین بار وارد خاک ترکیه شدم، همه خاطرات ندانستن هام برام تکرار شد. چطور از فرودگاه به هتل برم؟ نه زبان به درد بخوری بلد بودم و نه اعتماد به نفس درستی داشتم که از همون یکی دو جمله ای که بلد بودم استفاده کنم. این بار هم یکی از دوستان به دادمون رسید و بانی خیر شد تا ما از فرودگاه به هتل برسیم. 

خلاصه اینکه زندگی چقدر سریع میگذره و چقدر همه چیز تکرار میشه، امیدوارم که بتونیم از گذشته ها و از تجربیات گذشته درس بگیریم و کمی به جلو بریم.


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 0:53  توسط مسافر- علی  | 

من د ر حال پیگیری و رفتن به دانشگاه مونتانا هستم برای گرفتن مدرک لیسانس به توجه به این که زبان اینگلیسی من خوب نیست دانشگاه این شرایط به وجود اورده که ابتدا به ساکن من 5 ترم زبان بخونم و دوستان هم به من گفتن که گرفتن اسکالر شیپ کار مشکلی نیست و اگر در دانشگاه از خودت فعالیت نشون بدی این شرایط به راحتی محیاس البته این مطالب برای بنده با مقداری شک و شوبحه همراه است .می خواستم از شما خواهش کنم با توجعه به این شرایط لطف کنید و منو بیشتر راهنمایی کنید که من ایا این کار را ادامه بدم یا نه من از شما سپاس گذارم

پاسخ:

من در مورد دانشگاه مونتانا و شرایط هزینه ای و درامدی اون اطلاعی ندارم و طبیعتا نمیتونم در این مورد نظر بدم. به نظرم بهترین راه اینه که با دانشگاه صحبت کنی و از افرادی که اونجا هستن همین سوال رو مطرح کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:58  توسط مسافر- علی  | 

سلام.
منم سوالاتی داشتم که اگه میشه لطف کنید تو وبلاگم جوابشو مرحمت بفرمایید.
من سال آخر رشته پرستاری هستم و قصد دارم بعد سربازیم بیام اونور.
یک فامیل هم داریم که استاد دانشگاه هست اونجا.خانومشم آمریکایی هست. اول اینکه آیا داشتم چنین فامیلی برای در اقامت گرفتن و کارای دیگه فایده ای داره و اگر داره چقدر؟؟

پاسخ:  ممکنه این فامیلتون بتونه تو یه سری کارها کمکت کنه، ولی از نظر حقوقی و قانونی، خیر هیچ فایده ای نداره

درآمد یک پرستار اونجا چقدره؟کلا کسی با مدرک بیاد اونور آیا احتمال بیکار شدنش هست؟

پاسخ:  درامد پرستار رو نمیدونم ولی با توجه به منطقه، نوع بیمارستان و سایر شرایط، متفاوت هست. اینجا هیچ چیزی مثل قانون کار ایران نداره و ممکنه هر حقوقی که بخوان بتونن به افراد بدن. 

پاسخ2: آره کاملا احتمالش هست که کسی که مدرک داره هم بیکار بمون. بخصوص برای بعضی از رشته ها مثل پزشکی اول باید اینجا امتحان بدن و در صورت قبولی در امتحان اجازه کار پیدا میکنن. جزئیاتش رو از توی سایتهای مختلف بگردید و پیدا کنید


چطور ویزای دایم میدن؟

پاسخ:  چیزی به نام ویزای دائم وجود نداره. معادل اینی که گفتید میشه گرین کارت که شرایط خاص خودش رو داره و فکر میکنم که توی یکی از پستها در مورد نوشتم


در کل من از باند بازی و بی قانونی توی ایرانم خسته شدم.
یه چیز دیگه اینکه برای اینکه بیام امریکا:برای استارت زندگی و خلاصه اینکه مدتی طول میکشه کار پیدا کنم چقدر پول برای استارت لازمه؟؟

پاسخ:  این هم باتوجه به محل زندگی و سایر شرایط متفاوت هست و توی یکی دو تا از پستهای قبلی در موردش مطلب نوشتم.


بعد یه چیزی تا بخوام شغلی مرتبط با رشتم پیدا کنم ممکنه مدتی رو مجبور شم رستورانی جایی کار کنم.اینطور کاری اونور پیدا میشه؟اگه بشه چقدر درآمد داره ماهانه.؟

پاسخ:  مهمترین نکته گرفتن ویزای کار هست. اگه شما نتونی کار پیدا کنی، ویزا بهت نمیدن و اصلن امکانی برای اینجا اومدن نداری. در این مرحله مهمترین نکته ای که شما باید روش تمرکز کنی، اینه که بتونی ویزا بگیری. البته فرایند پیچیده ای هست ولی قطعا نشد نیست.

موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:48  توسط مسافر- علی  | 

سلام و ممنون.یه سئوال آیا در آمریکا دستمزدی که به یه خارجی داده میشه مثه بعضی کشورهای اروپایی کمتر از هم رده بومی اونه؟ آیا مثه ایران یه جدول حقوق و مزایا وجود داره که ما بدونیم مثلا با لیسانس یا فوق لیسانس یا دکترای مهندسی حداقل حقوق چقدره و نرخ اضافه کار چقدره؟ البته اگه مدارکمون از دانشگاههای معتبری باشه که احتمالا اونجا قبولش دارن ؟ در ضمن شما اطلاع دارید که آیا مستندی در دست شرکتهای آمریکایی در ایالتهای مختلف هست که با اون به بررسی مدارک خارجی ها بر اساس دانشگاه اخذ مدرک در کشورشون پرداخته باشه یا نه ببخشید سلیقه ای یا دیمی برخورد میشه ؟ممنون
=========
پاسخ:
- هیچ تفاوتی بین حقوق خارجی و غیر خارجی وجود نداره (حداقل بصورت قانونی نمیتونن این کار رو انجام بدن ولی حتما در حق خارجی ها اجحاف میشه چون هم قوانین رو به خوبی نمیدونن و هم اینکه به خاطر مباحث مرتبط با ویزا مجبورن با کارفرما های خاصی کار کنن که نیجش توی برخی از موارد میشه بیگاری کشیدن)
- نه هیچ جدول حقوقی خاصی وجود نداره. اصلا اینجا چیزی به نام قانون کار با اون مفهومی که توی ایران هست هم وجود نداره و کارفرما هر بلایی که بخواد میتونه سر کارکنانش بیاره (واقعا). منظورم از بلا اینکه میتونه هر وقت که بخواد اخراجشون کنه بدون هیچ حق و حقوقی. حداقل حقوق هم ساعتی حدود 10 دلار هست که عملا با توجه به مخارج اینجا هیچ چیزی نمیشه.
- در مورد دانشگاه های ایران، فرض رو بر این بذارید (که البته فرض درستی هم هست) که کسی اینجا نه ایران رو میشناسن و نه دانشگاه هاش رو!
- اگه کسی رو توی شرکتی که میخواید توش کار بگیرید نشاسید بعید میدونم که مدارکتون رو اصلا حتی بررسی هم بکنن!

- اینجا هم افراد هستن که در مورد استخدام یا اخراج افراد تصمیم میگیرن. قطعا سیستم از اونچه توی ایران هست با حساب و کتاب تر هست و در کل این افراد هستن که تصمیم  میگیرن و اونا هم ترجیح میدون که دوست و پسر خالشون رو استخدام کنن تا کسی رو که نه دیدن و نه میشناسن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 1:9  توسط مسافر- علی  | 

سلام
من 25 ساله هستم و مجردم ( پسر )
یکی از آرزوهام زندگی در یک کشور پیشرفته و آروم و بدون استرس های داخل ایران هست
کشوری آزاد و خوب واسه زندگی
من چند تا گزینه دارم واسه خودم و میخوام اینو در هدف هام بیارم و متمرکز بشم و تلاش کنم تا بهش برسم
من کشورهایی مثل هلند و سوئد و سوییس را دوست دارم چون بی طرف هستن توی سیایت و از نظر رفاه همیشه توی رتبه های برتر هستن
آمریکا را هم شنیدم خیلی ها میگن به جای اروپا برید اونجا چون بهتره
البته دلیلش را نمی دونم چیه
هدف من از مهاجرت اینه
با پول و سرمایه زیاد برم و اونجا بیزنس داشته باشم و تا میتونم خوش بگذرونم
برای تحصیل و اینها خیر و نمیخوام با بدبختی خودم را برسونم اونجا میخام با جیب پر پول برم
به نظر شما که تجربه زندگی داشتید
معایب و مزایای کشورهای اروپایی نسبت به آمریکا چیه ؟
آیا برای رفتن به کشورهای دیگه دنیا پاسپورت آمریکایی بهتره یا اروپایی و اگر ملیت خودت را عوض کنی مردم دنیا خصومتی با آمریکایی ها ندارن ؟ ( به دلیل دخالت در کشورشون ؟ )
شما با توجه به تجربه ای که دارید چه توصیه ای به من می کنید ؟

==============

و اما جواب:

این سوال رو بصورت عمومی جواب میدم چون تا حال خیلی از دوستان سوالات مشابه پرسیدن.

1- معمولا ماها خیلی گزینه مهاجرت نداریم. چون مهاجرت کردن فرایند پیچیده و طولانی داره و مهمترین قسمت موفقیت در کسب مهاجرت از کشور مقصد هست که قطعا فرایند بسیار دشواری هست.

2- من قبلا هم گفتم زندگی در سایر کشورها تفاوت خیلی زیادی با زندگی توی خود ایران نداره. معمولا کشورهای غربی زرق و برق بسیار بالایی دارن و البته وقتی از داخل بهشون نگاه میکنی همون مشکلاتی رو دارن که ما هم توی ایران داریم. بعضی وقتا مشکلات بیشتر میشن و بعضی وقتا کمتر.

البته قطعا در خصوص آزادی و اینکه هر کسی هر جور که دوست داشته باشه زندگی کنه، شکی نیست که تفاوت عمده با ایران دارن. از این یک موضوع که بگذریم سایر موارد به نظر من برتری چندان زیادی ندارن.

3- زندگی مرفه (مرفه معمولی و نه خیلی مرفه) داشتن توی کشور مثل آمریکا به این معنی هست که شما حداقل ماهی 10 هزار دلار خالص داشته باشی. البته این رو هم در نظر داشته باشید که بعد از مدت کوتاهی این نوع زندگی دلتون رو میزنه و به قول مرفهین کسل کننده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 7:51  توسط مسافر- علی  | 

خیلی از دوستانی که وبلاگ منو میخونن می پرسن که چرا این همه از آمریکا بد میگی؟ اگه ایقدر جای بدی هست چر خودت بر نمیگردی یا چرا دیگران بر نمی گردن؟ و سوالاتی از این دست.

لازم دیدم که یه سری نکاتی رو در این رابطه مطرح کنم که احتمالا برای خیلی از خوانندگان این وبلاگ مبهم و یا سوال بر انگیز بوده.

1- اغلب ما (بخصوص ایرانیها) فکر میکنیم که اونور آب خود خود بهشته. فقط میخوایم بریم خارج، حالا اینکه خارج کجا هست و قرار هست که توی این به اصطلاح خارج چیکار کنیم اصلا مهم نیست.

این نقطه ای هست که خیلی ها رو دچار مشکل میکنه. من با خیلی ها اومدن اینجا یا سایر کشور ها صحبت کردم. تمامی جذابیتهای خارج(!) بعد از مدت بسیار کوتاهی از بین میره و ما میمونیم و زندگی طبیعی. اینکه چطور لباس بپوشیم و یا اینکه چقدر امکان ارتباط با جنس مخالف داشته باشیم خیلی خیلی زودتر از اونچه که فکر میکنید بی اهمیت میشه. بعد شما میمونید و زندگی طبیعی. باید کار پید کنید، پول در بیارید، دوست و رفیق داشته باشید و تمامی چیزهای دیگه ای که توی ایران هم برامون ذغدغه بود. 

2- امریکا با اون چیزی که توی فیلمهای هالیوود دیده میشه تفاوت اساسی داره. اصلا بعید میدونم شما حتی اگه همه عمرتون هم توی این کشور زندگی کنید، مثال اون صحنه ها رو توی خیابون یا زندگی روزمره ببینید. همینطور که مردم آمریکا هم هیچ نسبتی با عروسکهای باربی ندارند که همه فکر میکنند کل دخترهای امریکایی لنگه عروسکهای باربی هستند!  مطمئن باشید که هالیوود امریکا نیست! پس اگه دنبال امریکا میگردید و میخواید این کشور و مردمانش و فرهنگشون رو بیشتر بشناسید سعی کیند فیلمهای مستند ببینید. 

3- قصد من عمدتا این هست که نمایی واقعی از انچه واقعا مردم امریکا درگیرش هستن رو ارائه کنم. البته من هم مطمئن هستم که حتما بعضی جاها توی نوشته هام افراط یا تفریط میشه یا نگاه و نظر شخصی ام بر قضاوت و گزارش نهایی ام تاثیر میذاره ولی تمام تلاشم رو میکنم که به طرف بنویسم و بیشتر جنبه گزارش وقایع رو داشته باشم و تا تحلیلهایی که نظر شخصی من باشه.

به همین خاطر خیلی از موارد سعی میکنم روی موارد تاکید کنم که از نظر خود امریکایی ها هم مشکل و ایراد جامعه هست و براشون دغدغه هست. حداقل اینه که سعی کنم نشون بدم نه تنها اینجا بلکه هیج حای دیگه دنیا هم بهشت نیست. اگه دنبال بهشت میگردید باید اون رو در درون خودتون بسازید. 

4- مورد اخر اینکه آمریکا کشور پیشرفته ای هست با امکانات و منابع بسیار فراوان. اگر کسی اهل استفاده از این منابع باشه و اهل کار، تلاش و ریسک باشه امریکا یکی از بهترین جاهای دنیا برای موفقیت این نوع از ادمهاست. و به همین دلیل هم هست که اغلب بنگاههای تجاری، فنی و اقتصادی دنبا در این کشور تاسیس میشن. از طرف دیگه ساختار مالی و اجتماعی این کشور بر مبنای سرمایه داری بنا شده. بنابراین برای بیشتر از 50 درصد مردم جامعه که افراد عادی جامعه رو تشکیل میدن کشورهای اروپایی یا کانادا محل بهتری برای زندگی کردن هست. 

 5- وقتی ما به عنوان مسافر یا توریست به نقطه ای سفر میکنیم معمولا تنها خوبیهای اونجا رو میبینم. اما نگاه ساکنان اون مناطق با انچه یه توریست میبینه بسیار متفاوت هست. وقتی ما به یه روستا سفر میکنیم، هوای پاک، باغات، درختان، صفای روستاییان و هزاران نکته دیگه وجود داره که برایمان جذابیت داره ولی وقتی پای صحبت روستایی که بشینید خواهید دید که نگاه اون متفاوت هست. اون چیزهایی براش اهمیت داره که اصلا در زاویه دید و نگاه یه توریست قرار نمیگیره. مثلا امرار معاش، مدرسه، بهداشت، دکتر، دسترسی، و هزاران مورد دیگه. همین نگاه در مورد سفر به کشورهای دیگه هم صادق هست. من سعی میکنم اینجا رو از نگاه یک ساکن امریکا توصیف کنم نه از نگاه توریست. البته وقتی به شهر جدیدی سفر مکنم نگاه توریستی دارم و سعی میکنم اون رو به تصویر بکشم که معمولا تصویر جذابی هست.

و در اخر: اگه دنبال زندگی کردن در بهشت هستید، دنبالش نگردید، مطمئن باشید هیچ جایی نمیتونید بهشت رو پیدا کنید، باید اون رو بسازید. بهشت رو در درون خودتون بسازید بعد هر جایی که خواستید با خودتون ببریدش


برچسب‌ها: امریکا, اجتماعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 1:36  توسط مسافر- علی  | 

چند روزی هست که عصرها میریم پیاده روی. راستش هوا اونقدر خوبه که آدم به هیچ وجه نمیتونه خونه بمونه. امروز کمی دیرتر حرکت کردم و حوالی گرگ و میش دم غروب بود که رسیدم به مسیر پیاد روی. مسیری که من میرم توی شهر سانتا کلارا توی ایالت کالیفرنیا هست و اطراف اون پوشیده از درخت و یه کانال آب هست که نمای بسیار خوبی به اون میده. معمولا هر وقت بری اونجا کلی ادم رو میبینی که در حال پیاده روی، دویدن و یا دوچرخه سواری هستند. 

دیروز اما من دیر رفته بودم و مسیر خلوت بود و کمابیش تاریک. مدتی که راه رفتم، خودم رو وسط مسیر در بین درختها و سکوت شب تنها دیدم. بی اختیار برگشتم تا مطمئن شوم که کسی یا حیوانی تعقیبم نمیکنه. ناگهان خاطرات سالها پیشم توی روستای چهارباغ برایم زنده شد. چهارباغ که بودم خیلی اتفاق میافتاد که حتی در دوران کودکی و نوجوانی شب رو بیرون از خانه و معمولا سر زمین کشاورزی یا پیش گوسفندان سر میکردم. شبهای سردی که باید بدور از خانه در تنهایی همراه با اضطراب حمله گرگ به گوسفندان یا گراز به مزرعه سیب زمینی سپری میشد. بدون استثنا وقتی که در شب راه میرفتم، با هر چند قدمی که به جلو بر میداشتم سرم را به همه اطراف میچرخاندم تا ببینم که حیوانی تعقیبم نمیکند. گرگی، سگی، یا حتی خرسی و صد البته موجودات خیالی که همه ما همیشه در ذهنمان جای ویژه ای برای اونا داریم. 

حالا دوباره همه اون خاطرات برام زنده شدن. دوباره به اطرافم نگاه کردم. دوچرخه سواری با چراغهای کوچک چشمک زنش از کنارم رد شد. حس خوبی داشتم. همان حسی که وقتی در شب تاریک و تنهای چهارباغ اسب سواری را میدیدم و با هم خوش و بشی میکردیم. "های سلام علیک خدا قوت" و در جواب میگفتیم "تره تره". همین اندک مکالمه، انرژی ای میشد برای دقایقی و قوت قلبی برای شب طولانی پیش رو. و چقدر شیرین بود وقتی چراغ افروخته کشاورزی رو در نزدیکی خودم میدیدم. چراغ های به واقع کم نور، انقدر توانمند بودن که میتونستن منو از فاصله صدها متری گرم کنند. و آنچنان امید بخش بودن که شبهای فراونی تنها خواسته ام این بود که کشاورزی چراغی روشن کنه و یا برای متواری کردن گرازها، نعره ای بکشه، که میشد قوت قلب من و انرژی شبهای دراز و سرد.

در همین افکار بودم که دوچرخه سوار دیگه ای از کنارم رد شد و بعد از کنار دو رهگذر دیگر هم گذشتم. باز تنها شدم. دوباره بی اختیار و با وسواس اطرافم را نگاه کردم. نکنه که کسی منو تعقیب کنه.  برگشتم و نگاه کردم، هیچ خبری نبود نه اسب سواری با فانوش و نه چراغ چشمک زن دوچرخه سواری، حتی صدای اتومبیلهایی که در شهر در تردد بودن هم به مرور کمتر و کمتر میشد. تنها که شدم دوباره غرق در مرور خاطراتم شدم.

وقتی که دبیرستانی بودم و شبهای تابستون رو پیش گوسفندان سر میکردم. شب موقع خوابیدن هر چه دعا و ذکر بلد بودم میخواندم که نکنه خرسی یا گرگی به گله بزنه. بعد به چهار جهت جغرافیایی رو میکردم و از بزرگانی که در هر جهت بودن کمک میخواستم که امشب هم به خیر و خوشی بگذره. البته هیچ وقت نفهمیدم که در جهت شمال از چه بزرگواری کمک میخواستم. کسی نبود ولی جرات نداشتم حذفش کنم. شاید کسی بود و من نمیدونستم. بهرحال من در جهت شمال هم دعا میکردم. صبحها باید قبل از طلوع شفق بیدار میشدم. قبل از اولین اشعه های روز وقتی که ستاره ها شروع میکردن به محو شدن. معمولا هم این بیدار شدن با احساس سرمای شدید اتفاق میافتاد که هوای صبحگاهی انقدر سرد بود که به راحتی از لحاف و پتوی نه چندان گرم من عبور میکرد و رسیدن صبح رو مژده میداد و بشارت میداد که یک شب دیگه هم بدون حادثه بسر اومده. 

به قسمت صبحگاحی خاطراتم رسیدم که مسیر پیاده روی رو تمام کرده بودم و خودم رو در حال باز کردن درهای ماشین دیدم. و البته همراه با احساس سرمای زیاد. پریدم توی ماشین و بلوزم رو پوشیدم. آرزو کردم ای کاش اون سالهای بچگی هم یه کاپشن خیلی خیلی گرم داشتم که میتونستم وقتی سردم شد بپوشمش و دیگه هیچ وقت احساس سرما نکنم :) اون موقع ها فکر میکردم کاپشن های سبز آمریکایی گرمترین کاپشن های دنیا هستن و خیلی آدم رو گرم میکنن. نمیدونم شاید هم اشتباه میکردم.

گرم باشید و پایدار

 


برچسب‌ها: خاطرات, چهارباغ, آمریکا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 1:31  توسط مسافر- علی  | 

تک والد ترجمه عبارت Single Parent هست که پدیده رایجی در جوامع غربی هست. و عمدتا شامل مادرانی است که به تنهایی و بدون شوهر مسئولیت بزرگ کردن فرزندشان را بر عهده دارند. 

با توجه به آزادی های ارتباطات بین پسران و دختران بسیار اتقاف میافته که دختران در سنین پایین باردار و در نتیجه صاحب فرزند میشن. معمولا این دختران از خانواده های متوسط به پایین هستند. از طرف دیگر همانطور که در پست قبلی نوشتم معمولا خانواده ها هم تمایلی به حمایت مالی از فرزندان بالغشان ندارند و ترجیح میدهند که آنها بعد از سن حدود 20 سالگی (متفاوت با توجه به فرهنگ خانواده) خانواده را ترک کنند. در چنین شرایطی وضیفه بسیار سنگینی بر دوش مادر جوان، تنها و معمولا بی کار خواهد بود. و صد البته بچه هم از این مشکلات بی نصیب نمیماند. 

بر طبق آمار در سال 2012، در آمریکا بیش از 4.1 میلیون زن ازدواج نکرده صاحب فرزند شده اند که بیش از 37 درصد کلی مادران این سال را تشکیل میدهد. آنچه که در این بین اهمیت بالایی دارد این است که معمولا حمایت چندانی از این مادران معمولا بسیار جوان (درصد بالایی از انها در سنین زیر 20 سال هستند) صورت نمی گیرد و معمولا از خانواده های با توان مالی متوسط یا پایین هستند. 

معمولا مراحل زندگی یه فرد در جامعه آمریکا به صورت زیر است.

1- خردسالی و کودکی: بسیار خوب، حرف گوش کن، مودب، تابع والدین

2- نوجوانی: یاغی، سر به هوا، به دنبال دوست بازی، 

3- جوانی: آغاز زندگی واقعی، مجبور است تمامی هزینه های زندگیش را تقبل کند، کلی وام دارد (وام دانشگاه، خانه، ماشین، کارتهای اعتباری)

4- میان سالی. دو حالت دارد 1) یا اهل خانه و خانواده است که معمولا خیلی خانواده دوست هستند و زندگی خانوادگی خوبی دارند. 2) اهل خانواده نیست. یک آدم معمولی (خیلی در این مورد اطلاعات ندارم)

5- پیری. معمولا رابطه خوبی بین زن و شوهر وجود دارد (شاید هم که ما فقط خوباشون رو دیدیم!)

منبع امار: http://www.infoplease.com/spot/momcensus1.html


برچسب‌ها: زندگی در آمریک, اجتماعی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 0:30  توسط مسافر- علی  | 

یکی از تفاوتهای عمده آمریکا با کشورهای غیر سرمایه داری واقعی بودن هزینه ها و مخارج و در کل واقعی بودن زندگی هست. اینجا عمدتا خانواده ها، بچه ها را تا 18 سالگی نزد خودشون نگه میدارن (حداقل به خاطر اجبار قانونی) و بعد از اون معمولا عذرشون رو میخوان. در خیلی از موارد که بچه به هر دلیلی پیش خانوادش میمونه خانواده از اون طلب اجاره خونه میکنه. مثلا میگین یه اتاق بهت میدیم و باید کرایه اتاق رو بدی. البته چندان هم فرقی نداره که وضع مالی والدین به چه صورتی باشه. هدف اصلی هم این هست که به هر ترتیب که شده بچه رو بعد از سن 18 سالگی از خونه بیرون کنن که بره و برای خودش سروسامان بگیره. این امر در برخی موارد درست جواب میده و خیلی موارد هم وجود داره که بچه نمیتونه خودش رو تامین کنه یا مخارج دانشگاهش رو بده و تعداد زیادی از اونا به قول معروف بی خانمان و کارتون خواب میشن و عملا زندگی خیابونی خواهند داشت. در حالی که وضع مالی والدینشون هم ممکنه که خیلی خوب باشه. 

در همین راستا امروز با یه دانشجویی به نام تام صحبت میکردم که در یکی از دانشگاه های ممتاز امریکا درس خونده بود. این دانشگاه در بیساری از رده بندیها رتبه اول دانشگاههای جهان هست و تقریبا در تمامی رده بندی ها جزو 10 دانشگاه برتر جهان محسوب میشه. تام هم جزو همون دسته ای بود که پدر و مادرش بعد از قبول شدنش در دانشگاه عذرش رو خواستن. البته به قول خودش اونها خیلی مهربون بودن و قبول کردن که شهریه دانشگاهش رو بدن که میشدن حدود 80 هزار دلار برای دو سال. برای اینکه مجبور نشه کرایه خونه بده (که البته پولی نداشت که کرایه خونه بده) تصمیم گرفت که یه مدت توی یک اتومبیل ون زندگی کنه. و به این ترتیب تام به مدت حدود چند ماه نتونسته بود مثل آدمیزاد بره حموم (این بخش به شدت غیر قابل باور به نظر میرسه. ولی کاملا واقعی هست. وقتی جزئیاتش رو برای من تعریف میکرد که چطور توی اون اتومبیل ون زندگی میکرد، با خودم فکر میکردم که احتمالا این ماجرا رو وقتی برای دیگران تعریف کنم کسی باور نخواهد کرد. البته ماجرا عجیت ولی واقعی است!)

در کل امریکا کشوری سرمایه داری هست و دولت اختیارات و مسئولیت زیادی در جامعه نداره. و انچه حکومت میکنه سرمایه و شرکتهای بزرگ هستند. البته عموم مردم وضع خوبی دارن، معمولا راحت میشه خونه و ماشین خرید. اگه فرد جایی استخدام باشه و حقوق بگیره معمولا میتونه زندگی به نسبت خوبی داشته باشه. ولی خدا نکنه که شغلش رو از دست بده و نتونه برای مدت زیادی کار پیدا کنه. در این صورت خیلی راحت این امکان وجود داره که کاملا بدبخت و بیچاره بشه. همیشه این احتمال وجود داره که کسی اتقاقی براش بیافته و تمام زندگیش رو از دست بده و حتی بی خانمان و کارتون خواب بشه (یکی از این اتقاقات رایج هزینه های بهداشت و درمان هست). 

به علت عدم وجود ساختار اجتماعی قدرتمند، معمولا افراد فقیر و بی سواد همواره فقیر باقی میمونن و نسلهای بعدی اونها هم رشد چندانی نمیکنن. این نه به علت تبغییض که به علت عدم حمایت اجتماعی از طبقه فقیر هست. پدر و مادران فقیر معمولا بچه هایی تربیت میکنن که خیلی زود مدرسه رو رها میکنن و طبیعتا در نهایت مجبور میشن به شغلهای سطح پایین رو بیارن. به همین علت جامعه رنگین پوستان (عمدتا سیاه پوستان) دارای جایگاه اجتماعی پایینتری نسبت به سایر افراد جامعه قرار دارند. این در حالی است که معمولا در همه جا تبغییض مثبت به نفع این افراد وجود داره. مثلا در شرایط مساوی از بین یک سیاه و سفید، سیاه پوست انتخاب میشه. یا از بین مرد یا زن، اولویت استخدام با زنان هست.

اونچه که در مجموع در حال رخ دادن هست اینه که ثروتمندان باز هم ثروتمندتر میشن و بیچارگان نسلهای بیچاره بعد از خودشون رو پرورش میدن. آمریکا به همون اندازه که برای قشر ضعیف و بدبخت جامعه، کشوری بد (نظر شخصی خودم) و بی رحم هست، برای افراد با بضاعت، شغل و تحصیلات بالا کشوری بسیار جذاب هست.

سعی میکنم در نوشته های بعدی از ساختار خانواده و روابط داخلی خانواده ها بیشتر بنویسم.


برچسب‌ها: اجتماعی, آمریکا
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 0:9  توسط مسافر- علی  | 

این روزها خبر ساخت فیلم شهر موشها-ی دو در همه جا پیچیده و به نظر میرسد که گروه سازنده عروسکی مدرسه موشها در تدارک ساخت بزرگترین پروژه سینمایی کشور است. پروژه ای که به نظر میرسد ایده هایی مثل تولید و عرضه گسترده عروسکهای آن را هم دنبال میکند. 

توصیف فیلم شهر موشها-ی یک را از خیلی قبل شنیده بودم و منتظر بودم که نمایش زیبایی از موشهای عروسکی دوران کودکیم را تماشا کنم. من هم مثل تمام کسانی که کودکیشان را در دهه 60 گذرانده اند عروسکی مدرسه موشها رو خیلی دوست داشتم حتی آن را فیلمی عاری از عیب و نقص میدیم. داستان موشهای دوست داشتنی با اسمهایی زیباتر.

اما اینبار که فیلم شهر موشها رو تماشا کردم دیدی متفاوتی داشتم. 

موضوعی که در مرحله اول توجهم را به خودش جلب کرد اسامی موشها بود. کپل، عینکی، دم دراز، خوشخواب، گوش دراز و نارنجی. همه این اسامی بر مبنی ویژگیهای ظاهری موشها انتخاب شده است.

ما در دنیای واقعیمان هم همین کار را انجام میدادیم. این بخشی از فرهنگ ما شده است که افراد را تنها بر مبنی ظاهرشان قضاوت و نامگذاری کنیم. 

ما آموخته ایم که وقتی کسی را با عینک میبینیم عینکی صدایش کنیم یا برای احترام بیشتر آنها را آقا عینکی خطاب کنیم. آدمهای چاق را خپل بنامیم و بسیاری دیگر را بر مبنای سایر ویژگیهایشان صدا کنیم. نامهایی چون کوتوله، سیاه، دماغو و آقا درازه ریشه در چنین فرهنگی دارد. 

و چه بسیار کودکان و دانش آموزانی که تنها و تنها به خاطر یک ویژگی ساده مثل چپ دست بودن یا قد کوتاه، یا حتی قد بلند مورد تمسخر و آزار و اذیت دیگران و حتی معلمان قرار میگرفتند و حتی سرنوشت زندگیشان تغییر میکند. کودکان بسیاری که به خاطر دور ماندن از گرفتن لقبهایی چون عینکی، تا مدتهای مدید درد کم بینایی را به جان میخریدند و به پوشیدن عینک تن در نمیدادند. 

من به شخصه یکی از همکلاسیهای دوران دبستانم را به خاطر دارم که قدی کوتاه داشت. قد کوتاه عاملی بود که این پسر بچه همواره مورد تمسخر دوستانش قرار بگیرد. تنهای تنها به خاطر قد کوتاهش. شاید اگر چنین موشی در مدرسه موشها بود اسمش را کوتوله میگذاشتند و دیگر موشها هم هر بار که او را صدا میکردند به او یاد آوری میکردند که ایرادی در وجودش نهفته است و آن، قد کوتاهش هست. همانطور که ما او را "خورد ممدو"، اصطلاح محلی به معنی "محمد کوتوله" میخواندیم. اسمی که ابتدا او را آزار میداد و بعد از مدتی به آن عادت کرد، حتی با شنیدن ان میخندید. خندیدنی همراه با احساس حقارت، هر بار با شنیدن آن تمامی اعتماد به نفس از وجودش رخت بر میبست و کار به جایی رسید که به مرور درسهایش ضعیف و ضعیف تر شد. مدرسه را ترک کرد و به سرنوشتی بس دردناک دچار شد. دیگر با شنیدن اسمش نمی خندید بلکه فرار میکرد. آن روزها از پدرش میشنیدیم که مدام با خانواده درگیر بود که چرا او را درمان نمیکنند تا قدش بلندتر شود تا دیگر بچه ها اذیتش نکنند. و دو سال پیش وقتی برای آخرین بار از نزدیک ملاقاتش کردم، نتوانستم باور کنم که این انسان، تنها به خاطر قد کوتاهش به این سرنوشت دچار شده است.

 

همه ما وقتی که به مدرسه موشها نگاه میکنیم، با شنیدن نام موشها میخندیم. فارغ از اینکه این گونه خطاب کردن دیگران چه تاثیرات روحی مخربی بر شنونده میگذارد. ما یاد گرفته ایم که به سادگی در مورد دیگران قضاوت کنیم و انها را بر مبنی ظاهرشان قضاوت و خطاب کنیم. ما نیاموخته ایم که این امر چه تاثیری بر مخاطب خواهد گذاشت. 

وقتی چنین مجموعه هایی را با محصولات مشابه از شرکتهایی مثل دیزنی مقایسه میکنیم متوجه تفاوت عظیم در نوع و عمق نگاه به موضوعات اجتماعی، آموزشی و تربیتی میشویم. اثرات ماندگاری مثل "شیر شاه"، "مورچه ها" و "داستان اسباب بازی" که بر مبنی احترام به واقعیت های وجودی افراد و قبول تفاوتها در بین افراد جامعه بنا شده اند، نشاندهنده تبحر و جامع نگری سازندگان اثار و استفاده از کارشناسان مجرب در حوزه های تربیتی دارند. موضوعی که جای خالی انها در آثاری چون مدرسه و شهر موشها و سایر تولیدات ما احساس میشود. و صد البته همه اینها ریشه در نوع نگرش خود ما به تفاوتهای افراد دارد. عموما ما جامعه را جامعه ای یکدست میخواهیم و هیچ تفاوتی را بر نمی تابیم.

در نگاه ما، باید همه مثل هم باشند، مثل هم فکر کنند، ظاهری شبیه یکدیگر داشته باشند تا مقبول جامعه واقع شوند. ما چاقها را نمیپذیریم، لاغرها را مردنی خطاب میکنیم. هیچ کس نباید سیاه باشد یا حتی بیشتر از حد سفید، چون زالش خواهیم خواند. پولدار نباید باشد و فقیر هم نباشد. همه باید مثل ما باشند و مثل ما فکر کنند، تا مسخره شان نکنیم. 

نباید سرمان از حد مشخصی بالاتر بیاید، پایین تر هم نباشیم. خلاصه نباید هیچ ویژگی خاصی داشته باشیم وگرنه ما را با آن ویژگی مجازات خواهند کرد. 

ما واقعیتها، تفاوتها، و ویژگیهای منحصر به فرد همنوعانمان را به رسمیت نمیشناسیم. ما همه را یکسان میخواهیم.

 

امیدوارم که سازندگان شهر موشهای 2 که اکنون در حال ساخت این مجموعه هستند به این نکات بسیار پر اهمیت بیشتر توجه کنند. کودکان را دست کم نگیرند، آنها فراگیران ماهری هستند.

 

برچسب‌ها: اجتماعی, فیلم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 22:48  توسط مسافر- علی  |