در این وبلاگ خاطرات و مشاهدات من از زندگی در آمریکا نوشته شده است
میخاستم بدونم اونجا تا حالا شده برای جابجایی بین شهرها از اتوبوس استفاده کنید؟ و اینکه آیا سیستم پایانه های مسافربری (اتوبوس) اونجا وجود داره مثل ایران؟ و یا اینکه سیستم دیگه ای اجرا میشه ؟

 

==========

پاسخ:

من تا حالا از اتوبوس استفاده نکردم، در کل اینجا سیستم حمل و نقل عمومی اونها بسیار بد هست. معمولا همه اینجا ماشین دارن،‌  یا برای مسافرت ماشین اجاره میکنن یا اینکه از هواپیما استفاده میکنن. افراد بسیار کمی هم برای مسافرت بین شهری از اتوبوس استفاده میکنن. 


برچسب‌ها: پرسش و پاسخ
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:34  توسط مسافر- علی  | 

سوالاتی داشتم که با توجه به تجربیات شما فکر کردم که می تونید پاسخ خوبی براشون داشته باشید:
اول اینکه من دانشجوی مهندسی معدن هستم و قصد دارم برای مهجارت به امریکا از طریق ویزای کاری اقدام کنم ،اشنای با زبان انگلیسی هم در سطح متوسط قرار دارم
اما دلایلی که باعث شده به فکر مهاجرت بیوفتم:
1. حقوق سالیانه مهندسین معدن در امریکا حدود 7000000 دلار در سال است (http://www.payscale.com/research/US/Job=Mining_Engineer/Salary)
که با تبدیل آن به واحد ریالی ، یا با توجه به هزینه های زندگی در امریکا رقم چشم گیری است.
2. وضغیت کاری و حقوقی ضعیف برای مهندسین معدن در ایران : بی کاری و حقوق و مزایای بسیار کم
از اینرو با توجه به اینکه شما در حال حاضر ساکن امریکا هستید می خواستم ببینم نظر شما چی هست  آیا واقعا رقم ارایه شده فوق مقدار کافی برای هزینه های زندگی در امریکا هست یا صرفا مقدار نجومی به نظر می رسد،اینکه آیا اطلاعاتی از وضعیت کاری مهندسین معدن در امریکا دارید یا خیر؟
با تشکر
 
==========
پاسخ:
عددی که شما به عنوان حقوق مهندس معدن ذکر کرده اید،‌ غیر واقعی است. من با اینکه اطلاع خیلی دقیق نسبت به حقوق این شغل ندارم، ولی با توجه به شغل های مشابه عدد ۷۰ هزار دلار را منطقی تر میدونم. اینجا شغلهای خیلی خوب که معمولا شغلهای مهندسی کامپیوتر هستن درامدی حدود ۱۰۰ هزار دلار دارن اون هم توی شهر های گران و دارندگان مدرک دکترا یا فوق لیسانس. بقیه شغلها معمولا حقوقی بین ۴۰ هزار دلار تا ۷۰-۸۰ هزار دلار دارن. البته داشتن پست مدیریتی و سابقه کار در این مبلغ تاثیر گذار هست. 
مثلا به عنوان نمونه حقوق رییس جمهور آمریکا سالانه حدود ۵۰۰ هزار دلار است. در مجموع اگر کسی به شما گفت که حقوقی بالای ۲۰۰ هزار دلار در سال دریافت میکنه، احتمال خیلی زیادی داره که عدد گفته شده درست نباشه. علاوه بر این مالیات بر حقوق عدد بسیار بالایی هست که برای حقوق های بالا حدود ۴۰ درصد میشه. مثلا اگر حقوق کسی ۱۰۰ هزار دلار در سال باشه،‌ مجموعا حدود ۴۰ درصد کسورات خواهد داشت و ماهی بیشتر از ۵ هزار دلار پول به خونه نمیاره.
برای اطلاعات دقیق تر در مورد مبالغ حقوق به سایت زیر مراجعه کنید:
 
بر مبنای اطلاعات همین سایت متوسط حقوق یک مهندس معدن حدود ۷۶ هزار دلار در سال هست:
 
ایام بکام

برچسب‌ها: پرسش و پاسخ
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:28  توسط مسافر- علی  | 

کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودم و مطابق مرسوم تابستان رفته بودیم به چهارباغ. اون موقع توی حیاتمون گوسفند نگهداری میکردیم. یه روز صبح از خواب بیدار شدیم و دیدیم که یکی از بزغاله ها افتادن توی چاه توالت. 

اون موقع بیشتر توالتهای روستا به سبک قدیمی بود و اثری از سنگ روی چاه (کاسه توالت)  نبود و معمولا بالای چاه با چوب و گل پوشانده میشد و سوراخ به نسبت بزرگی به ابعاد حدود ۲۰ در ۴۰ سانتی متر بالای چاه وجود داشت که ارتباط دنیای بیرون رو با داخل چاه فراهم میکرد. بزغاله مذکور هم در حالی که بازیگوشی میکرد از همین سوراخ داخل چاه افتاده بود. بعد از مدتی همفکری به این نتیجه رسیدیم که تنها راه نجات بزغاله این است که سقف چاه رو برداریم و یک نفر را بفرستیم داخل چاه تا بزغاله رو نجات بده. و طبیعتا اون فرد کسی نبود جز کوچکترین عضو خانواده. به این ترتیب بعد از اماده سازی اولیه طنابی به دور کمر من بستند و به آرامی من را به داخل چاه فرستادند. فقط به یاد دارم اون تو بسیار تاریک بود و تقریبا چیزی رو نمیدیدم. تنها چیزی که دیده میشد سفیدی کمر بزغاله بود که ته چاه منتظر من بود و بع بع میکرد. تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که اگه الان طناب پاره بشه به هر دلیلی از دست پدرم که بالای چاه ایستاده بود خارج بشه چه اتفاقی برام میافته.  بالاخره دستم به بزغاله رسید. اونو گرفتم و تیم نجات منو بالا کشیدن. خوشبختانه اتفاق ناگواری برای طناب رخ نداد و من  به سلامت به بالای چاه رسیدم. 

و این ماجرا با یک دوش صحرایی با شیلنگ آب سرد برای من و بزغاله به پایان رسید. و البته نا گفته نماند که از اون به بعد دستشویی ما صاحب یه کاسه توالت شد و در حد خودش کلی مدرن شد. و دیگه نه آدمی توش افتاد و نه بزغاله ای! 


برچسب‌ها: خاطره, خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:10  توسط مسافر- علی  | 

دوست عزیز سلام
از اینکه با مطالبتون روشنگری میکنید ممنونم.....
میخواستم با شما یه مشورت کنم و ازتون صادقانه جواب بگیرم
من یه آقای کارشناس پرستاری با 15 سال سابقه کار و استخدام رسمی هستم..
فوق لیسانس آموزش بهداشت هم دارم و الان هم دانشجوی دکترای آموزش بهداشت هستم که تا حدود یکسال دیگه درسم تموم میشه....
متاهلم و یک پسر هم دارم.....
بعد از گرفتن دکترام هم اصلا معلوم نیست که هئت علمی بشم یا نشم....
زبانم در حد متوسط هست ولی میتونم ارتقاش بدم...
با توجه به شناختی که از آمریکا دارین اگه جای من بودین ایران میموندین یا میرفتین آمریکا؟؟
اگه از هفت خوان رستم عبور کنم و بتونم بیام امریکا وضعیتم چطور میشه( حالا با لیسانس پرستاری یا دکترای آموزش بهداشت)

====================

پاسخ: اینجا توی امریکا حتما فرصتهای خیلی خیلی زیادی هست که قطعا توی ایران نیست. در کنارش مشکلاتی که اینجا وجود داره به همون نسبت از مشابهشون توی ایران بزرگتر هست. واقعیت اینه که من اطلاع زیادی از رشته شما ندارم ولی این رو میتونم بگم که اگه توی ایران زندگی متوسط یا خوبی دارید، در کنار خانواده هستید و به مرور دارید پیشرفت میکنید، اینجا اومدن خیلی چیز زیادی به شما نخواهد داد. در هر صورت شاید بد نباشه یه سری به سایت applyAbroad.org  بزنید و اطلاعات بیشتر رو از اونجا بگیرید.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:1  توسط مسافر- علی  | 


از همان هنگام و همان روزهایی که برتخته سنگی می نشست و با چاقوی کهنه اش بر چوب مجسمه ای خلق می کرد و زیرچشمی مواظب گله بود، از همان شب هایی که به قول خودمان به شوپا می رفت و از شدت سرما به زیرشال می رفت و زمانی بیدار می شد که آب اطرافش را گرفته و خوکها حسابی زمین را شخم زدند، آن هنگام که مسیر خانه تا مدرسه را پیاده طی می کرد تا چندر غاز کرایه اش را پس انداز کند، و جلوتر از آن زمانی که مجبور بود با اتفاق خواهر خردسالش خر خر پیرزنی را تحمل کند که مونس شبهای تارشان باشد و روزها علاوه بر درس مدرسه به فکر نظافت و پخت و پز و خرید هم باشند و در تنهایی هایشان پفک های یک تومنی یشان را بار ها و بارها نصف کنند و منتظر بمانند تا پدر و مادر اندک محصولشان را از روستا جمع آوری کنند، او خیره نگاهی داشت بی انتها که شرار وسوسه ای در رگهایش دمید و ساق های بی قرارش را در هم نوردید به پا خاست کمر همت بست و پاتابه ای برپا و گام نهاد در راهی بی انتها.
راهی بس سخت و دشوار، ولی هیچ چیز سد راهش نشد، از ماجرا کارتونها و لخ لخ دمپایی ها ناامیدش نساخت از تاسف خوردن دوستان که قلب پدر را شکست، نهراسید و از همه و همه ،تلخ و شیرین، نردبانی ساخت فولادین، چرا که او برای یافتن راهی جز دریافتن نمی شناخت.
در میانه راه همراه شد با همدمی از جنس خود، بردبار و صبور و پر تلاش، که همراهش باشد و اینبار با هم به پیش رفتند و مشکلات و غربت نیز مانع راهشان نشد و گامهایشان را محکمتر از قبل برداشتند به امید روزی که بر فراز قله در یافتن پاتابه وا کنند و یله بر چارطاق نیلی چرخ زنند و اینک با یاری خداوند و همت بلندشان رسیدند بر فراز قله، همان قله ای که بسیاری و شاید هم زمانی نگاه خودشان هم به ان نمی رسید و مسلما صعود به قله ی علم و دانش مقدمه ی صعودی دیگر است .

        " امن جان "

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:48  توسط مسافر- علی  | 

من يه هم فكري مي خوام ازتون.من ٣٠ سالمه و تا ساله آينده مي خوام برم امريكا.فوق ديپلم معماري ام وكيلم ميگه بهترين راه واسه من ويزا توريستيه كه با تمديدش يك سالست و بعدش خودم بايد يه كاري بكنم اونجا واسه اقامتم.از ايران هم خيلي بخوان واسم پول بفرستن ماهي ١٥٠٠ دلاره.نمي دونم اونجا اجازه كار دارم ؟يا خونه مي تونم بگيرم ؟اگه راهنمايي كنيد خيلي خيلي ممنون مي شم.

به نظر من، این کار عملی نیست. گرفتن ویزای کار از داخل امریکا کار بسیار سختی هست اون هم با مدرک فوق دیپلم. من افراد زیادی رو میشناسم که با شرایط مشابه شما اومدن و اینجا به شدت دچار مشکل شدن. 

در کل با توجه به اطلاعاتی که من دارم به هیچ عنوان این راه رو توصیه نمیکنم. 


برچسب‌ها: پاسخ به سوالات
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:17  توسط مسافر- علی  | 

گرگ درون اثر فریدون مشیری، کتاب از دیار آشتی

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

 

این هم لینک به دکلمه این شعر با صدای فریدون مشیری:

https://www.youtube.com/watch?v=0hjENnqF2WY

 

این هم با صدای داریوش:

https://www.youtube.com/watch?v=W1sVJVY-X8g

 

 


برچسب‌ها: فریدون مشیری, شعر, دکلمه
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 2:7  توسط مسافر- علی  | 

داشتم به مطالب اولی که توی این وبلاگ نوشتم نگاه میکردم. مطالبی که بیش از 5 سال قدمت دارن. از یک طرف برام جذابن، از طرف دیگه گذر عمر رو نشون میدن. مثلا برام GPS کلی تازگی داشت و فکر میکردم احتمالا یکی از معمترین اختراعات بشری محسوب میشه. 

برای پستهای اولی میتونید این لینک رو دنبال کنید

http://maabbasi.blogfa.com/1387/10

نزدیک به 6 سال با سرعت برق و باد گذشت. حالا دیگه شهرها جذابیت و تازگی قبل رو ندارن، تکنولوژی ها چندان رنگی برام ندارن و زندگی اینجا برام عادی شده. شاید یکی از مهمترین دستاورد زندگی در یک محیط جدید همین بخش اون باشه. بخصوص وقتی که توی یک کشور پیشرفته زندگی کنی. 

اولین باری که از روستای دور افتاده ام به نام شاهکوه به گرگان رفتم 8 سالم بود. همه چیز برام جذاب بود، ماشینها، آدمها، تابلوها، مغازه ها، همه چیز و واقعا همه چیز. کنجکاو بودم و در عین حال احساس میکردم این ادمها چقدر چیزهای زیادی میدونن. مثلا همین که میتونن خونه شون رو توی این شهر بزرگ پیدا کنن، خودش کلی مهارت میخواد و ادم باید با هوش و زکاوت باشه. 

دومین شهری که واردش شدم شاهرود بود، اولین بار که میفهمیدم و به شاهرود رفتم، دبیرستان بودم. پسر دایی من حمید شهر رو کاملا بلد بود، ولی برای من خیلی سخت بود که درک کنم از کجا باید به کجا برم. اون نقشه شهر رو بصورت خیلی ساده برام روی یک کاغذ کشید و من اون وقت کلی حمید رو تحسین کردم که چطور میتونست این کار رو انجام بده. من اون موقع نمیتونستم نقشه گرگان رو روی کاغد بکشم. اخه جاهای خیلی زیادی رو از گرگان بلد نبودم. اما بعدها شاهرود رو هم یاد گرفتم و میتونستم خانه اقوامم رو توش پیدا کنم.

بعد نوبت به دانشگاه رسید و رفتم به تهران. اینجا دوباره همه قصه های قبلی تکرار شد. آدرس، آدمها، ظاهرشون، و اینکه همه دارن تند و تند راه میرن. دوباره فکر کردم وارد محیط جدیدی شدم که ازش هیچ چیز نمی دونم و همه چیز برام جدیده، و من دوباره محو تابلوها و زرق و برق ها شدم. 

وارد دانشگاه که شدم، دیدم بچه ها کلی چیزها بلدن که من اصلان ازشون چیزی سر در نمیارم. مثلا اونا میتونستن با کامپیوتر کار کنن، یا اینکه میدونستن میدون انقلاب کجاست، یا در مورد خیابان جمهوری صحبت میکردن. خلاصه اونقدر چیزهای جورواجور میدونستن که من رو به حیرت وا میداشتن. 

این مرحله هم به زودی گذشت و دوباره من میتونستم هر آدرسی رو که میخواستم خودم برم، حتی اگه به یه شهر جدید هم میرفتم معمولا مشکلی نداشتم. دیگه ندانسته هام برام مانع بزرگی نبود چرا که یاد گرفته بودم چطور برشون غلبه کنم. دیگه داشتم یاد میگرفتم و باور میکردم که ما ادمها خیلی چیزها رو نمیدونم، فقط باید یاد بگیریم که چطور ندانسته هامون دست و پامون رو زنجیر نکنه. نداستن بخش جدایی ناپذیر زندگی هست، پس باید باهاش زندگی کنی، و باهاش بسازی ولی یاد بگیری چطور ازش بگذری و به جلو بری.

اما وقتی که برای اولین بار وارد خاک ترکیه شدم، همه خاطرات ندانستن هام برام تکرار شد. چطور از فرودگاه به هتل برم؟ نه زبان به درد بخوری بلد بودم و نه اعتماد به نفس درستی داشتم که از همون یکی دو جمله ای که بلد بودم استفاده کنم. این بار هم یکی از دوستان به دادمون رسید و بانی خیر شد تا ما از فرودگاه به هتل برسیم. 

خلاصه اینکه زندگی چقدر سریع میگذره و چقدر همه چیز تکرار میشه، امیدوارم که بتونیم از گذشته ها و از تجربیات گذشته درس بگیریم و کمی به جلو بریم.


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:53  توسط مسافر- علی  | 

من د ر حال پیگیری و رفتن به دانشگاه مونتانا هستم برای گرفتن مدرک لیسانس به توجه به این که زبان اینگلیسی من خوب نیست دانشگاه این شرایط به وجود اورده که ابتدا به ساکن من 5 ترم زبان بخونم و دوستان هم به من گفتن که گرفتن اسکالر شیپ کار مشکلی نیست و اگر در دانشگاه از خودت فعالیت نشون بدی این شرایط به راحتی محیاس البته این مطالب برای بنده با مقداری شک و شوبحه همراه است .می خواستم از شما خواهش کنم با توجعه به این شرایط لطف کنید و منو بیشتر راهنمایی کنید که من ایا این کار را ادامه بدم یا نه من از شما سپاس گذارم

پاسخ:

من در مورد دانشگاه مونتانا و شرایط هزینه ای و درامدی اون اطلاعی ندارم و طبیعتا نمیتونم در این مورد نظر بدم. به نظرم بهترین راه اینه که با دانشگاه صحبت کنی و از افرادی که اونجا هستن همین سوال رو مطرح کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:58  توسط مسافر- علی  | 

سلام.
منم سوالاتی داشتم که اگه میشه لطف کنید تو وبلاگم جوابشو مرحمت بفرمایید.
من سال آخر رشته پرستاری هستم و قصد دارم بعد سربازیم بیام اونور.
یک فامیل هم داریم که استاد دانشگاه هست اونجا.خانومشم آمریکایی هست. اول اینکه آیا داشتم چنین فامیلی برای در اقامت گرفتن و کارای دیگه فایده ای داره و اگر داره چقدر؟؟

پاسخ:  ممکنه این فامیلتون بتونه تو یه سری کارها کمکت کنه، ولی از نظر حقوقی و قانونی، خیر هیچ فایده ای نداره

درآمد یک پرستار اونجا چقدره؟کلا کسی با مدرک بیاد اونور آیا احتمال بیکار شدنش هست؟

پاسخ:  درامد پرستار رو نمیدونم ولی با توجه به منطقه، نوع بیمارستان و سایر شرایط، متفاوت هست. اینجا هیچ چیزی مثل قانون کار ایران نداره و ممکنه هر حقوقی که بخوان بتونن به افراد بدن. 

پاسخ2: آره کاملا احتمالش هست که کسی که مدرک داره هم بیکار بمون. بخصوص برای بعضی از رشته ها مثل پزشکی اول باید اینجا امتحان بدن و در صورت قبولی در امتحان اجازه کار پیدا میکنن. جزئیاتش رو از توی سایتهای مختلف بگردید و پیدا کنید


چطور ویزای دایم میدن؟

پاسخ:  چیزی به نام ویزای دائم وجود نداره. معادل اینی که گفتید میشه گرین کارت که شرایط خاص خودش رو داره و فکر میکنم که توی یکی از پستها در مورد نوشتم


در کل من از باند بازی و بی قانونی توی ایرانم خسته شدم.
یه چیز دیگه اینکه برای اینکه بیام امریکا:برای استارت زندگی و خلاصه اینکه مدتی طول میکشه کار پیدا کنم چقدر پول برای استارت لازمه؟؟

پاسخ:  این هم باتوجه به محل زندگی و سایر شرایط متفاوت هست و توی یکی دو تا از پستهای قبلی در موردش مطلب نوشتم.


بعد یه چیزی تا بخوام شغلی مرتبط با رشتم پیدا کنم ممکنه مدتی رو مجبور شم رستورانی جایی کار کنم.اینطور کاری اونور پیدا میشه؟اگه بشه چقدر درآمد داره ماهانه.؟

پاسخ:  مهمترین نکته گرفتن ویزای کار هست. اگه شما نتونی کار پیدا کنی، ویزا بهت نمیدن و اصلن امکانی برای اینجا اومدن نداری. در این مرحله مهمترین نکته ای که شما باید روش تمرکز کنی، اینه که بتونی ویزا بگیری. البته فرایند پیچیده ای هست ولی قطعا نشد نیست.

موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:48  توسط مسافر- علی  |