X
تبلیغات
آمریکا؛ نگاهی از درون
در این وبلاگ خاطرات و مشاهدات من از زندگی در آمریکا نوشته شده است
بسیج هزاران تن از ساکنان سانفرانسیسکو برای تحقق آرزوی یک کودک نجات یافته از سرطان

هزاران تن از ساکنان شهر سانفرانسیسکو روز جمعه به خیابان‌ها آمدند تا آرزوی یک کودک پنج ساله را برای «بَت‌مَن» شدن تحقق بخشند.

این کودک که مایلز اسکات نام دارد و در حال گذراندن مرحله نقاهتِ بیماری سرطان خون است آرزو داشته است نقش بَت‌مَن یا مرد خفاشی را ایفا کند.

روز جمعه هزاران نفر از ساکنان و مقام‌های محلی سانفرانسیسکو به مدت پنج ساعت کمک کردند تا این کودک به طور نمایشی به مبارزه با باندهای تبهکار بپردازد و از سرقت بانک جلوگیری کند.

در زمان اجرای این نمایش، که به ابتکار مؤسسه‌ای ویژه کودکان بیمار ترتیب داده شده بود، خیابان‌ها مسدود بود و چندین هلیکوپتر نیز شرکت داشت.

عکسها و اطلاعات بیشتر رو از لینکهای زیر دریافت کنید:

http://www.dailymail.co.uk/news/article-2508148/Our-hero-Batkid-honored-key-city-November-15-declared-Batkid-Day-San-Franciscos-Gotham-City.html

http://www.dailymail.co.uk/news/article-2507890/Batkid-San-Francisco-transformed-Gotham-City-today-grant-year-old-cancer-victims-wish-Batman.html



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 8:20  توسط محمدعلی عباسی  | 

امسال مجلس نمایندگان و دولت نتونستند در مورد بودجه سال اینده و بالا بردن سطح استقراض دولت به توافق برسند و همین امر سبب شده است که از ابتدای ماه جاری (اکتبر) بخشی از دولت مرکزی (فدرال) که حدود 800 هزار کارمند را در بر میگیره تعطیل بشه. 

این اتفاق حدود 17 سال پیش هم زمانی که کلینتون رییس جمهور بوده رخ داده بود و مشکل برای نزدیک به یک ماه ادامه داشته. امیدوارم که این بار هر چه زودتر طرفین توافق کنن و جلوی مشکل بیشتر رو بگیرن که اگه نتونن این کار رو بکنن کلی به مشکلات موجود اضافه میشه و مثلا از هفته اینده کسی آشغال های پایتخت آمریکا رو جمع نخواهد کرد یا از اواسط ماه جاری دیگه دولت پولی نداره که قبوضش رو پرداخت کنه. خلاصه شیر تو شیری میشه که نگو!

اینو نوشتم که بدونید فقط کشور ما نیست که دعواهای سیاستمدارها باعث مشکلات فراوان برای مردم عادی میشه و اینجا هم که مثلا کلی مترقی هستند، سیاستمدارانی پیدا میشن که میخوان حرفشون رو به هر قیمتی که شده به کرسی بنشونن. البته قیمتی که هزینه اش رو مردم  پرداخت میکنن.

خلاصه اگه تو اخبار تلویزیون شنیدید که شهر واشینگتن رو بوی اشغال برداشته و کسی نیست که اشغال ها رو جمع کنه یا اینکه برق کاخ سفید به خاطر عدم پرداخت قبض برق قطع شده، احتمالا حرفشون بی راه نیست  قابل باور کردنه و البته تا اون روز فقط چند هفته دیگه باقی مونده :)

البته این رو هم بگم که این امر تقریبا تاثیری در زندگی روزمره مردم سایر ایالتها نداره ولی کارهایی که به دولت فدرال برمیگرده دچار تاخیر میشه. مثلا کسی نیست که مالیاتها رو جمع کنه!

 این هم لینک بی بی سی فارسی از این مطلب:

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2011/04/000001_ptv_your_turn.shtml



برچسب‌ها: آمریکا, بحران اقتصادی, بحران سیاسی, تعطیلی دولت آمریکا
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 14:36  توسط محمدعلی عباسی  | 

اینجا پست نقش بسیار مهمی در زندگی مردم ایفا میکنه و تقریبا روزی نیست که صندوق پستی شما خالی باشه و شما بسته ای دریافت نکنید. 

بسته ها انواع مختلف دارند از تبلیغات شرکت ها و فروشگاههای مختلف گرفته تا خدماتی که شما از ادارات مختلف دریافت میکنید 

اگه کار اداری داشته باشید تقریبا نیازی به مراجعه حضوری ندارید. همه کارها رو بصورت انلاین انجام میدید و اگه نیازی به مدرک خاصی داشته باشه که البته خیلی کم اتفاق میافته اون رو هم با پست ارسال میکنید. جواب مربوطه رو هم برای شما پست میکنند.

که در همه این موارد پست نقش فعالی دارد. یکی از خدمات خوبی که پست ارائه میدهد رهگیری بسته پستی است. که با وارد کردن شماره مورد نظر در سایت وضعیت دقیق بسته رو به شما اعلام میکند. من یک نمونه از این رهگیری ها را ضمیمه کردم. به زمان دقیق هر یک از وضعیتها  توجه کنید. مثلا "الان بسته در مرکز مرتب سازی است" یا اینکه "بیرون از پست برای تحویل به مشتری".


September 30, 2013 , 11:21 am

Delivered

WASHINGTON, DC 

September 30, 2013 , 10:31 am

Out for Delivery

WASHINGTON, DC 

September 30, 2013 , 10:21 am

Sorting Complete

WASHINGTON, DC 

September 29, 2013 , 8:28 am

Arrival at Post Office

WASHINGTON, DC 

September 29, 2013

Depart USPS Sort Facility

WASHINGTON, DC 20066 

September 29, 2013 , 3:19 am

Processed through USPS Sort Facility

WASHINGTON, DC 20066 

September 28, 2013

Depart USPS Sort Facility

PHOENIX, AZ 85043 

September 27, 2013 , 10:46 pm

Processed at USPS Origin Sort Facility

PHOENIX, AZ 85043 

September 27, 2013 , 3:40 pm

Dispatched to Sort Facility

TEMPE, AZ 85281 

September 27, 2013 , 12:46 pm

Acceptance

TEMPE, AZ 85281 



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:4  توسط محمدعلی عباسی  | 

کروم کست یه وسیله بسیار کوچک ساخت شرکت گوگل هست که به تلوزیون وصل میشه و این امکان رو به کاربر میده که از طریق موبایل، تبلت، یا لپ تاپ هر برنامه ای رو که میخواد روی تلوزیون منتقل کرده و اون رو به جای اینکه مثلا از روی موبایل تماشا کنه از طریق تلوزیون تماشا کنه. 

این ابزار بخصوص برای تماشای فیلم از طریق یوتیوب و نت فلیکس بسیار پر کاربرد هست. من شخصا بسیار ازش خوشم و فکر میکنم که به سرعت جاشو تو بازار باز میکنه. قیمت کروم کست در حال حاضر 35 دلار هست.


برچسب‌ها: کروم کست, chromecast
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 23:54  توسط محمدعلی عباسی  | 

یکی از ابزارهای بانکداری الکترونیکی که من خیلی ازش خوشم میاد امکان به حساب گذاشتن چک از طریق موبایل هست.

 روش انجام کار به این صورت هست که اگر شما یک چک داشته باشید، ابتدا از طریق اپلیکیشن موبایل به حسابتون بانکیتون وارد میشد بعد از پشت و روی چک از طریق موبالتون عکس می گیرید و مبلغ چک رو وارد میکنید.

با فشار دادن دکمه اتمام روی موبایل کار نقد کردن چک به اتمام میرسه. سیستم یه پیغام میده که بهتره چک رو برای مدت حدود دو هفته نزد خودتون نگه دارید که در صورت نیاز ممکن هست از شما خواسته بشه که اصل چک رو ارائه کنید. بعدش هم چک رو پاره کنید و دور بریزید. البته تا حالا که هیچ وقت از من نخواستن که چک رو ببرم بانک. در ضمن حدود نیمی از مبلغ چک در همان لحظه میاد توی حسابتون بقیه اش هم یک روز کاری بعد توی حسابتون هست!

به همین سادگی نه نیازی هست که به بانک برید و نه کار دیگه ای بکنید!


برچسب‌ها: بانکداری الکترونیکی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 23:48  توسط محمدعلی عباسی  | 

چند روز پیش برای یک مسافرت کاری باید به شهر بوستون میرفتم. دخترم باران جلوم رو گرفت و گفت که من رو هم با خودت ببر. گفتم که امکانش نیست چون این یک مسافرت کاری هست و اصلا به تو خوش نمیگذره. همش باید تو جلسه باشم. کلی کلنجار رفت که میرم توی چمدونت، اصلا اذیت نمی کنم و از این دست التماسهای دخترانه!

در اخر که دید هیچ کدوم مثمر ثمر واقع نمیشه گفت که اصلا قبول نیست تو من هیچ جا نمی بری! 

گفتم واقعا تو هیچ جا نرفتی؟

گفت خوب فقط کالیفرنیا، لس انجلس، سندیگو و چند شهر دیگه توی کالیفرنیا

گفتم: همین؟ 

در جواب چند جای دیگه رو هم اضافه کرد

دوباره گفتم: همین؟

کمی فکر کرد و چند تای دیگه رو هم اضافه کرد

بار سوم که پرسیدم، خودش خندش گرفت و گفت، خوب ولی من که هیچ وقت بوستون و واشینگتن نرفتم! 

یاد سالها قبل افتادم وقتی که ما توی روستای کوچک و دور افتاده مان چهارباغ بودیم. من تا کلاس دوم ابتدایی فقط یک بار از روستا خارج شده بودم اون هم برای عمل جراحی! سالها بعد که زمستانها رو به گرگان میرفتیم و تابستونها رو در چهارباغ میگذراندیم، خواهرم همیشه شاکی بود که چرا ما هیچ وقت هیچ جا نمیریم بجز چهارباغ و گرگان. البته اون هم سالی دو بار اتفاق میافتاد. اول تابستان به چهارباغ میرفتم و با شروع مدرسه اول، پاییز دوباره به گرگان بر میگشتیم. اون موقع ها من پیش خودم میگفتم ما خیلی خیلی خوش بختیم که دو جا خونه داریم و تابستان میریم چهارباغ ولی خواهرم میگفتم که دوستای مدرسش تابتسون میرن مسافرت. و البته من واقعا درک درستی از مسافرت نداشتم. 

همین داستان رو برای باران تعریف کردم. و گفتم که خواهرم هم سالها قبل همین رو میگفت که چرا ما هیچ جایی برای مسافرت نمیریم! خندید و البته فکر میکنم تفاوت حرف خودش و اون چیزی رو که خواهرم سالها قبل گفته بود اصلا درک نکرد!

من هم گفتم: هر دو یکسانند، اما این کجا و آن کجا؟


برچسب‌ها: اجتماعی, دوران کودکی, خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 22:1  توسط محمدعلی عباسی  | 

همیشه برایم یکی از سخت ترین موضوعات انشایی بود که باید مینوشتم. تا زمانی که مثل بقیه بچه ها بودم و سایر دانش آموزان هم سطح خودم و خانواده شان هم سطح خانواده خودم بودن مشکلی نداشتم. تا آن زمان روایتم از تابستان آن چیزی بود که اتفاق میافتاد البته به رنگ و لعابی که سعی میکردم داستان را شیرین تر جلوه دهم.

"امسال هم مثل سالهای قبل تابستان را به روستای ییلاقی خوش آب و هوایمان -چهار باغ- رفتیم. ما در طول تابستان به پدر و مادر در کارهای کشاورزی، دامپروری و کارهای خانه کمک میکنیم." 

علاوه بر این همیشه چند اتقاق نسبتا جذاب را هم چاشنی انشا میکردم و با آن به نوشته ام رنگ و لعاب میدادم. و البته این کاری بود که بقیه بچه ها هم انجام میدادن و در کل همه ما داستانهای به نسبت یکسانی داشتیم. نه چیزی برای پز دادن و نه چیزی برای مخفی کردن.

اما این قضیه از سال اول راهنمایی تغییر کرد. روز اول مدرسه، زنگ انشاء، معلم، و باز موضوع انشاء. "تابستان خود را چگونه گذرانده اید". این بار و بعد از آن هر سال، این یکی از سوالات سختی بود که باید جواب میدادم. شاید سوال سخت تری هم بود و آن این بود که شغل پدرتان چیست؟ نمی دانم چرا همیشه این سوال را از ما میکردن. چه اهمیتی داشت که شغل پدر ما چه بود؟ چرا از ما می پرسیدند؟ و با پرسیدن این سوال تا به مرور بچه ها به مبنی شغل پدرشان دسته دسته میشدند. 

وقتی در دوره ابتدایی این سوال را می پرسیدند همه ما جوابهای یکسانی داشتیم. یکی کشاورز، یکی دامدار، یکی شغل آزاد و البته بدون جواب دادن به این سوال هم همه شغل پدر بقیه را میدانستیم. پس سوال سختی نبود!

اما وقتی فهمیدم که بعضی از بچه هایی که در کلاس درس من با من مینشنند پدران دکتر و مهندس دارند، کمی خودم را جمع و جور کردم. من چه باید جواب میدادم؟ اصلا چرا باید به این سوال جواب بدهم؟ آیا میشد دروغ گفت؟ وای فلانی پدرش دکتره! شاید اگه بدونه پدر من چه کاره هست اصلا دیگه باهام دوست نباشه! شاید هم هیچ وقت حتی جواب سلامم رو هم نده. شاید من اصلا نباید به این مدرسه میآمدم. خوب چاره چی بود مگه مدرسه دیگه ای هم وجود داشت که میتونستم برم.

و اون روز من شغل پدرم را کشاورز معرفی کردم. و اقرار میکنم که از این قضیه سربلند نبودم. بچه بودم، دوست داشتم جلوب بقیه بچه ها کم نیارم. ولی خوب چه میشد کرد. 

وقتی سوال به این کوچکی این همه مشکل ایجاد می کرد نوشتن در مورد کل تابستون دیگه مصیبت عظمی بود. تازه قضیه وقتی بغرنج تر میشد که شنیده بودم یکی از بچه ها تابستون با خونوادش رفته اروپا. البته من اون موقع نمی دونستم اروپا چیه یا کجاست ولی شنیده بودم که فقط آدمهای خیلی میم میتونن برن اروپا. تازه اون رفته بود بلژیک و من فکر میکردم بلژیک مهمترین جای اروپاست. (شاید به خاطر این که اسمش رو کمتر شنیده بودم و توش "ژ" هم داشت و "ژ" فقط جاهای خیلی با کلاس به کار میرفت. مثلا اسم بیژن اسم مهمی بود). 

من که تابستون جایی نرفته بودم. البته رفته بود به "روستای ییلاقی خوش آب و هوایمان -چهار باغ-"، البته خوب چه نسبتی بود بین یه روستای دور افتاده و بلژیک. تازه از این هم بگذریم خوب توی روستا چه کار کردم؟ اگه به این سوال جواب میدادم دیگه هیچ کس با من صحبت نمی کرد. البته توی همون تابستون پدرم به اتفاق چند نفر دیگه از مردان آبادیمان رفته بودن مشهد. اون موقع (البته هنوز هم این رسم در قالب دیگه ای ادامه پیدا کرده!) مردان آبادی در قالب هیات مذهبی با نام هیات مذهبی حضرت ابوالفضل چهار باغ به مشهد میرفت. ولی منو که نبرده بودن. تازه اگر این رو هم می نوشتم اصلا قابل طرح در کلاس نبود. همه بچه های ادمهای با کلاس با خانواده هاشون به مسافرت میرفتن. نه اینکه چند تا مرد برن! پس تصمیم گرفتم کمی داستان رو متناسب با حال هوایی که فکر می کردم در کلاس مان وجود داره تغییر بدم. 

"امسال تابستان ما به اتفاق خانواده مان برای چندمین بار به مشهد مقدس رفتیم. دیدن مناره ..." یادم هست که کلی فکر کردم بنویسم چندمین بار و یا اینکه عدد خاصی رو ذکر کنم. عددی که نباید کوچک باشه مثل 5، 6، حتی 10 ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و عدد و رقم ها به جای عدد، عبارت چندمین رو جایگزین کردم. 

ولی من هیچ وقت این انشا را در کلاس نخواندم ولی همیشه از انشا نوشتن در مورد اینکه تابستان را چگونه گذرانده ام، بسیار نا خشنود و ناراحت بودم.

معلمان گرامی: 

لطفا از بچه ها نپرسید تابستانشان را چگونه گذرانده اند یا شغل پدرشان چیست.  متشکرم!


برچسب‌ها: انشاء, اجتماعی, کودکی, مدرسه
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 21:46  توسط محمدعلی عباسی  | 

قضیه مربوط به خانواده ای هست که گربه شون رو نمیخواستند. بردند نزدیک یک دریاچه (سوگارو) ولش کردند! شانسی پلیس دیده که اینها وایسادند کنار جاده و گربه رو ول کردند، رفته گرفته هر دوشون رو انداخته تو زندان که کار شما حیوون آزاری بوده و این گربه اونجا سختشه زندگی کنه! 

یاد گربه های بیچاره محلمون افتادم، چقدر لگد میخوردند هر شب تا بتوننند یک چیزی از تو آشغالها پیدا کنند و بخورند. حالا اینجا به خاطر اینکه یه گربه رو بردن توی بیابون (کنار یه دریاچه بزرگ) ولش کردن، صاحباشون کردن تو زندان. چه کارهایی که نمی کنن این امریکایی ها.

این هم متن خبر:

PHOENIX -- Maricopa County sheriff's deputies have arrested two people accused of dumping a cat in the desert to fend for itself.

Deputies patrolling near Saguaro Lake saw a car stopped on the side of the road. The occupants took a cat from the car and released it into the wild, according to MCSO spokesman Deputy Joaquin Enriquez. 

When deputies contacted the suspects, they reportedly admitted they no longer wished to keep the animal and conspired to release it into the desert.

"My policy is animal cruelty and neglect will not be tolerated and if you are caught abusing an animal you will go directly to jail," Sheriff Joe Arpaio said. "This cat will have a tough time in the elements after living in the home and now dealing with wild animals and desert heat that reaches into the triple digits."

Matthew Williams, 36, and Virginia Bean, 32, both of Apache Junction, were arrested Saturday and booked into the Fourth Avenue Jail for animal abuse-neglect. 


این هم لینک به خبر اصلی: 

http://www.azfamily.com/news/local/Sheriffs-deputies-arrest-2-for-allegedly-dumping-cat-in-desert-214538191.html





برچسب‌ها: اجتماعی, حیوانات
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 17:15  توسط محمدعلی عباسی  | 

مدرسه ابتدایی که میرفتم به خاطر تعداد بسیار کم دانش آموزان تنها دو کلاس درس داشت و از کلاس اول تا پنجم، پسر و دختر، توی دو تا کلاس می نشستیم. کلاس اول، دوم و سوم ابتدایی توی یک کلاس و چهارم و پنچم در یک کلاس دیگر. با اینکه از پایه اول تا پنجم توی دو کلاس بودیم مجموع دانش آموزان هر کلاس معمولا به ندرت به 10-15 نفر میرسد و بنابراین کلا مدرسه هم زیر 30 نفر دانش اموز داشت.
معلم در ابتدای هر کلاس به همه بچه ها متناسب با پایه درسیشون تمرین میداد که بی صدا برای خودشان انجام بدن. بعد از کلاس بالاتر شروع میکرد به درس دادن. برای کلاس ما از سال سوم شروع می کرد و درس میداد. درس کلاس سومیها که تموم میشد به اونها تمرین میداد که انجام بدن. بعد میامد سراغ کلاس دومیها و در اخر کلاس اولیها. 
هر وقت که همه خسته میشدند زنگ رو به صدا در میاوردند که بریم ساعت تفریح.
مزیت خیلی بزرگ این چنین کلاسی این بود که ما از همون اول با دروس بچه های سال بالایی هم آشنا میشدیم. عیوبش هم که، فراوان بود و احتمالا نیازی به برشمردن نیست.
در این میان بسیاری از درسها عملا اصلا تحویل گرفته نمیشدند. نمونه اون، درس کار دستی بود. قبل از اینکه به شرایط این درس بپردازم، لازم است که اطلاعات مختصری در مورد مدرسه ذکر کنم.
 روستای ما (یه جایی بین گرگان و شاهرود!) هوایی بسیار سرد داشت و از برق و گاز و نفت و سایر وسایل گرمایی مدرن و حتی غیر مدرن هم خبری نبود. برای گرم کردن کلاس از هیزم استفاده میشد. معمولا در تمام طول زمستان روستا هیچ ارتباطی با محیط خارج نداشت و تمامی جاده های ارتباطی به روستا مسدود بود. در شرایط اضطرار، معمولا اهالی با استفاده از اسب خود را به نزدیکترین شهر یا جاده ای که در آن رفت و امد جریان داشت، میرساندند که معمولا در شرایط جوی مناسب تا 10 ساعت طول میکشید.
کل پرسنل مدرسه هم دو معلم بودند که باید علاوه بر درس دادن 5 پایه، سایر کارهای مدرسه رو هم انجام بدن. معمولا معلم ها هم استخدامی های جدید اموزش و پرورش بودند و معمولا از شهر میآمدند و اغلب هم با فضای سخت زندگی روستایی آشنایی نداشتند. از همه مهمتر اینکه مجبور بودند برای حداقل چندین ماه بدون اینکه امکانی برای دیدن خانواده داشته باشند، در روستا زندگی کنند. و شاید سخت ترین کارشان هم تهیه غذا بود!
برگردیم به داستان کاردستی! در چین شرایطی فراهم کردن هیزم برای گرم کردن کلاس و خانه آقا معلم ها کاری بسیار سخت و دشوار بود. البته معمولا مطابق معمول، نیاز زمینه ساز ابداع شد و درس کاردستی عهده دار انجام این وظیفه شد. در روزهایی که کاردستی داشتیم، دانش اموزانی که هیزم بیشتری با خودشان میاوردند نمره بیشتری میگرفتند. راه دیگری هم وجود داشت که بشود نمره گرفت، ان هم این بود که برای آقا معلم تخم مرغ یا خوراکیهای دیگر بیاوریم. برای دانش اموزان کلاس چهارم و پنجم فرصت دیگری هم فراهم بود، برف روبی پشت بام مدرسه یا خانه آقا معلم! و البته بعضی وقتا هم باید نوآوری میکردیم مثلا شکار گنجشکهای چاق و چله!


برچسب‌ها: اجتماعی, کاردستی, دوران کودکی, خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:26  توسط محمدعلی عباسی  | 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

-انگشتم درد گرفته . . . .

حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .

سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، اتوبوسمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . . .

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . . .

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . . . . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند . . . خودش منظورم را می فهمد . . . . 


برچسب‌ها: حکایت, اجتماعی, داستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 3:27  توسط محمدعلی عباسی  |