تبليغاتX
آمریکا؛ نگاهی از درون
در این وبلاگ خاطرات و مشاهدات ما در سفر و زندگی در آمریکا نوشته شده است
وقتی کیف باران را که از مدرسه برگشته بود جستجو می کردم نامه ای از مدرسه اش دیدم. متن نامه به این صورت بود:

هفته اینده قرار است سخنرانی آقای اوباما را که به مناسبت اغاز سال تحصیلی برای بچه ها ایراد شده است در سالن تلوزیون مدرسه برای بچه ها پخش کنیم. در صورتی که تمایل ندارید فرزندتان این سخنرانی را تماشا کند لطفا قبل از این تاریخ ما را از آن مطلع کنید. 

به این ترتیب تنها بچه هایی که والدینشان رضایت دادند توانستند سخنرانی آقای اوباما را از تلوزیون مدرسه تماشا کردند.


برچسب‌ها: مدرسه, باران, اجتماعی
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:42  توسط محمدعلی عباسی  | 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت: 
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش 
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...


برچسب‌ها: مادر, شعر, شهریار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:52  توسط محمدعلی عباسی  | 

ادامه مطلب از پست قبلی...

اتومبیل ها توی این شهر عمدتا تویوتا هستند و بسیار شیک. در مقایسه به اتومبیل هایی که توی امریکا دیده میشه اینجا اتومبیل های شیکتر و گرانقیمت ترن. اونجا بیشتر مردم استیشن های خانوادگی دارن ولی اینجا بیشتر سواریهای گران قیمت که با مختصات یه شهر تجاری نزدیکتر هست.

هتل اینجا شبی از ۲۵۰ درهم به بالا هست. یک هتل به نسبت شیک ولی نه خیلی شیک شبی حدود ۶۰۰-۷۰۰ درهم برای یک اتاق یک تخته میگیره. و تا دلتون بخواد توی شهر هتل میبینید. نکته جالب اینکه هزینه پرواز رفت و برگشت با هواپیمایی ماهان به دوبی ۲۹۰ هزار تومان هست که عملا برابر دو شب اقامت در یک هتل درجه دوم دوبی هست (حالا ببینید اینا چطور دارن پول در میارن) و البته به نظر میاد قیمت هتل بسیار بیشتر از امریکا هست. اونجا به راحتی میشه هتل خوب با حدود شبی ۵۰ دلار گرفت ولی اینجا برای همون هتل و حتی با کیفیت پایینتر باید حداقل شبی ۱۰۰ دلار پول بدی.

و اما خیابونا: تمیز به نظر میاد. مردم خوب رانندگی میکنند. عابران پیاده پشت چراغ عابر میایستند تا چراغشون سبز بشه بعد حرکت کنن. به نظر میاد پارکنیک به اندازه کافی وجود داره چون ماشینها کنار خیابونها پارک نیستند و ترافیکی هم در شهر ندیدم. شهر از ساعات ابتدایی صبح شلوغ میشه و الان هم که ساعت حدود ۱۰ شب به وقت محلی هست همچنان همه جا شلوغه. البته روزهای جمعه عملا صبح همه جا تعطیل هست و حتی مترو از ساعت ۱ عصر شروع به کار میکنه در صورتی که روزهای عادی از ساعت ۶ صبح شروع میشه.

قیمتها: غذا ارزون هست. با حدود ۱۵-۲۰ درهم میشه یه غذای مناسب خورد. (در مقایسه با امریکا نصف قیمت هست.) سایر اجناس هم به نظر ارزون میاد. البته من قیمتهای ایران رو نمیدونم ولی به نسبت امریکا شاید میشه گفت نصف یا حتی یک سوم قیمت هست. فکر میکنم به نسبت ایران هم قیمتها باید خیلی کمتر باشه. قیمت مواد غذایی هم به نظر من منطقی میاد. مثلا ظرف ۱.۵ لیتری اب ۱.۵ درهم- بستنی ۲ درهم. قیمت وسایل الکترونیکی رو هم که تا حدودی چک کردم به نظر میاد اختلاف زیادی با ایران داشته باشه. 

اینجا یه سری اتوبوس توریستی هستن که مردم رو توی شهر میچرخونن و از هر نفر ۲۲۰ درهم میگیرن.

هوا هم که تو این موقع سال بسیار خوبه. اول صبح و اخرای شب کمی خنک هست و بهتره که یه گرم کن ساده داشته باشید و بقیه روز یه پیراهن یا تی شرت کافی هست. 

در کل الان نظر من نسبت به اون چیزی که از اول فکر میکردم خیلی بهتره. البته تا اینجا که من دیدم اینجا بیشتر شهر تجاری هست. به نظر میاد شهر رونق تجاری خوبی داره و تجار و مغازه دارها راضی هستند. 

اگه تونستید یه سر به دوبی بزنید به دیدنش میارزه! (الان قیمت یه تور که شامل همه هزینه های شما میشه حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ هزار تومن هست) اگه آدم بازاری هم باشید میتونید با مقداری خرید از اینجا بخشی از هزینه ها تون در در بیارید. و اگر هم اهل کادو گرفتن هستید که برای حدود یک میلیون تومن هزینه خودتون رو اماده کنید.

سفر به خیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:17  توسط محمدعلی عباسی  | 

دیروز صبح حدود ساعت ۱۰ به وقت محلی (نیم ساعت از ایران جلوتر هست) رسیدم به دوبی. اولین باری هست که دوبی اومدم. پرواز ما از تهران به اینجا حدود دو ساعت طول کشید. بعد از گذر از ابهای خلیج فارس شهری در میان صحرا نمایان شد. از بالا دوبی چیزی نیست جز مشتی خاک. قبلا خیلی تعریف دوبی رو شنیده بودم و پیش خودم فکر کردم که این همه مسافر از ایران برای چی چیزی میان دوبی. تقریبا (شاید هم دقیقا) همه مسافران پرواز ایرانی هستند. 

فرودگاه دوبی فرودگاه بزرگی هست و تعداد زیادی هواپیما در فرودگاه دیده میشوند و عمده اونا هم متعلق به هواپیمایی امارات هستند. مسافری که کنار من نشسته بود و با توجه به شغلش خیلی جاها رفته بود و به نظر میرسید که اطلاعات زیادی در مورد دوبی داره میگفت که امارت تنها سه سال از هواپیماهاش استفاده میکنه و بعدش هم اونا رو با سایر خطوط هواپیمایی میفروشه. در کل هواپیمایی امارات اعتبار خوبی توی دنیا داره و قیمتهاش هم به نسبت بقیه خیلی بیشتره.

جالبه که امروز یه خبر میخوندم که نوشته بود به دلیل عدم موافقت کانادا با افزایش تعداد پروازهای هواپیمایی امارات به کشور کانادا دولت امارات محدودیتهای فراوانی برای شهروندان کانادایی در نظر گرفته و حتی به این کشور دستور داده که کلیه نظامیانش رو از امارات خارج کنه. به نظر میرسه که رهبران این شیخ نشین خیلی به خودشون اطمینان دارن. بگذریم..

یه چیزی که توی دوبی به چشم میاد اینکه همه به انگلیسی صحبت میکنن. اگه شما انگلیسی بلد باشید هیچ مشکلی توی دوبی ندارید. از داخل فردودگاه نقشه شهر و اطلاعات جاهایی که میخواستم برم و تهیه کردم. بعد پولم رو از دلار به درهم تبدیل کردم. هر درهم به پول ایران حدود ۴۲۰-۴۳۰ تومان هست و نرخ تبدیل دلار به درهم هم ۳.۶۶ هست. 

یک بلیط یک سره مترو به مقصد مرکز شهر خریدم به مبلغ ۶ درهم. متروی بسیار شیکی دارند. بیشتر جاها مترو روی زمین حرکت میکنه و به همین علت میشه شهر رو قشنگ دید. اینجا محیط کاملا چند ملیتی هست. همه چیز هم به زبان عربی و هم به زبان انگلیسی وجود داره و تقریبا همه میتونن انگلیسی صحبت کنن. بیشتر خارخیهای اینجا کار گرانی هستن که از بنگلاش تایلند هند نپال و فیلیپین اومدن. برام خیلی جالب بود که قیافه چینی خیلی ندیدم. 

مرکز شهر دوبی کاملا غربی ساخته شده. طراحی هایی که صورت گرفته بسیار عالی است. به نظر میاد که مشاوران اولیه شهر تجربه بسیار زیادی در امر شهرسازی دارند. توی شهر همه امکانات وجود دارد. ساختمانهای بلند خیابانهای وسیع و ادمهایی از همه رنگها ادم رو از فضای شهری عربی کاملا دور میکنه. تصور اینکه این همه تاسیسات در مدت کمی در این بیابان بی اب و علف ساخته شده بسیار سخت هست. واقعا باید به همسایگان عربمون تبریک بگیم. به نظر من بهترین استفاده رو از پول نفتشون کردن و شهری رو بوجود اوردن که درامد کلانی رو براشون به ارمغان اورده که به مراتب از پول نفت بیشتر هست.

ادامه مطلب رو در پست بعدی بخونید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:42  توسط محمدعلی عباسی  | 

بالاخره بعد از سه سال دوباره به ایران امدم. 

به نظر نمیاد خیلی چیزها اینجا عوض شده باشه و مهمترین تغییر ظاهرا در خود من ایجاد شده که خیلی از ماشین ها و رانندگی میترسم. 

اولین چیزی که برای کسی که بعد از یه مدت خارج ایران زندگی کرده و به کشور بر میگرده خیلی به چشم میاد رانندگی هست. 

بخصوص روزهای اول که تو ماشین میشستم خیلی میترسیدم. همش حس میکردم که داره تصادف میشه. و کلی با راننده کلنجار میرفتم. از خیابون رد شدن که دیگه معظل عظمای من بود. همه کسایی که با من بودن از خیابون رد میشدن و من همچنان منتظر بودم که خیابون خلوت بشه یا اتومبیل ها توقف کنن که من به سمت دیگه خیابون برم. البته مورد اول که خلوتی خیابون بود اتفاق میافتاد ولی هیچ راننده ای نبود که به عابر پیاده منتظر عبور از خیابون الطفاتی بکنه! خلاصه قصه ای داشتم. تا سه چهار روز هم رانندگی نکردم و بالاخره دل رو زدم به دریا و پشت فرمان نشستم. 

خیلی جالب بود که وقتی به یک عابر پیاده میرسیدم و با فاصله مناسبی ازش متوقف میشدم که بتونه از خیابون رد بشه معمولا عابرها با نگاه عاقل اندر سفیهی به من نگاه میکردن و جالبتر اینکه هیچ کدومشون از جلوی من رد نمیشدن. احتمالا پیش خودشون میگفتن این دیونه دیگه کیه؟ منتظر میشدن که بعد از اینکه من رفتم بپرن وسط خیابون. 

اینجا بود که یاد دوستم افتادم که میگفت. بعد از مدتها اومده بود ایران و داشت رانندگی میکرد. به یه تابلوی ایست رسید. مطابق معمول سرعتش رو کم کرد و اتومبیل رو پشت تابلو متوقف کرد. در همین حین اتومبیلی با صدای ترمز وحشتناک پشت سرش متوقف شد. راننده با عصبانیت پرید پایین و بعد از اینکه فهمید دوست ما به خاطر تابلوی ایست متوقف شده. با عصبانت امیخته با ترحم نگاهی به اون میکنه و میگه:

آخه گوساله ادم که برای تابلوی ایست نمیایسته!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:59  توسط محمدعلی عباسی  | 

ضمن تشکر از دوست بسیار عزیزم غلام حسن نقوی برای ارسال این مطلب زیبا اون رو با اجازه ایشون منتشر کردم.


سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» 

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 19:18  توسط محمدعلی عباسی  | 

هالووین یکی از رسومات مردم در بسیاری از کشورهای جهان است. که معمولا با پوشیدن لباسهای ویژه (غیر معمول و بعضا ترسناک) همراه هست. لباسهایی که به صورت عادی متداول نیست. بسیاری خود را به صورت حیوانات در میاورند و بسیاری هم لباس دزدان دریایی را به تن میکنند. برخی هم ظاهری ترسناک برای خودشان درست میکنند. در کل در شب هالوین که آخرین شب ماه اکتبر هست مردم با لباسهای مبدل خود به خیابان رفته و آخرین شب این ماه را جشن میگیرند.

اما هالوین برای بچه ها هم جذابیتهای خاصی دارد. علاوه بر اینکه انها هم همانند بزرگترها لباس مبدل می پوشند و به خیابان میروند مراسم خاص خود را هم دارند.

یکی از این مراسم بریدن کدو تنبل است که ان را به شکل خاصی مخصوص هالوین برش میدهند و معمولا با روشن کردن یک شمع یا لامپ کوچک درون ان جذابیت خاصی به ان میدهند. 

رسم دیگر هالوین برای بچه ها رفتن خانه به خانه و گرفتن شیرینی از خانه هاست که امسال باران در ان شرکت کرد. 

مراسم از این قرار است که خانواده هایی که میخواهند در این مراسم شرکت کنند با قراردادن یک شمع درون کدو تنبل و قراردادن ان در خارج از منزل به بقیه اعلام میکنند که مراسم دارند. بچه ها هم بصورت گروهی راه افتاده و به هر خانه ای که کدوی روشن دارند میروند. در می زنند و می گویند Trick-or-treat به این معنی که یا چیزی به ما بدهید یا اینکه شما را می ترسانیم. صاحب خانه هم با ظرف بزرگی از شکلات از بچه های پذیرایی میکند. 

نکته جالب توجه اینکه بیشتر خانه های اینجا این رسم را برگزار میکنند و از بچه ها پذیرایی میکنند و باران تونست در کمتر از یک ساعت کلی شکلات و شیرینی جمع کنه!

توی ایران هم یادم میاد مراسم مشابهی هست به نام قاشق زنی که به نظر دیگه چندان مرسوم نیست. امیداورم دوباره روزی رسومات خوب قدیمی احیا بشن تا هم مردم بیشتر از زندگی لذت ببرن و هم بچه ها با اونا اشنا بشن. 


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 23:14  توسط محمدعلی عباسی  | 

این گفت و گویی هست بین من و باران دختر 6 ساله ام

بابا! آدم چه جوری درست میشه؟

بابا: اول باید یه مامان و یه بابا باشه, بعد آرزو کنن که خدا بهشون بچه بده, بعدش هم بچه دار میشن. 


چند روز بعد:

بابا! میدونم بچه ها چه جوری دست میشن ولی قبلش چی؟ مامان باباها چی؟

بابا: خوب اونا هم همین جوری اونا هم مامان بابا داشتن و یه روزی بچه بودن...

نه میدونم ولی اول اولش چی؟

خوب حالا به نظر میرسه که قضیه جدی شده..

بابا: خوب اون اول اول, خدا یه مامان بابا درست کرده و اونا مامان بابای همه ما هست اسمشون هم هست ادم و حوا. 

- خوب چه جوری این کار رو کرده؟

بابا: خدا یه کم خاک برمیداره شکل ادم درست میکنه بعد بهش میگه که زنده شو اونم میشه آدم. همین کار رو برای حوا هم انجام میده.

- یعنی چی؟

بابا: یادته که پینیکیو چه جوری درست شده؟ اول باباش با چوب یه پسر درست میکنه و بعدش هم زنده میشه. و با این استدلال بچه قانع میشه.


دوباره چند روز بعد.

- خوب بابا من میدونم که ادما چه جوری درست شدن ولی چه جوری شده که بعضی ها تو ایران هستن, بعضی مکزیک, بعضی چین و بعضی هم امریکا. هر کدومشون هم یه شکل هستن و صحبت کردنشون هم با هم فرق داره. مگه خدا فقط یه مامان بابا درست نکرده بود؟ چرا همه بچه ها مثل هم نشدن و مثل هم صحبت نمیکنن؟

بابا با خودش فکر میکنه که هر چی میگذره جواب دادن به این سوالها سخت تر میشه و دیگه خداییش جواب بعضی ها رو هم نمیدنه و سعی میکنه که دیگه جواب سازی کنه...

بابا: خوب از اون  اول خدا یه مامان بابا برای چینیها درست میکنه، یکی برای ایرانیها، یکی مکزیک و یکی هم برای امریکاییها. برای بقیه جاها هم که ما نمیدونیم هم یه مامان بابا درست میکنه. اینجوری هر کدومشون یه شکلی میشن و یه جوری صحبت میکنن.


دوباره چند روز بعد:

- الان میدونم که ادمها چه جوری ساخته شدن ولی نمیدونم که دنیا چه جوری ساخته شده. از اول اول که هیچ چی نبود کی اینا رو ساخت و چه جوری.

بابا: خوب تو که میدونی خدا خیلی قوی هست و هر کاری رو میتونه بکنه. یه روز روی صندلیش نشست و گفت من میخوام یه زمین با اسمون و کلی ستاره داشته باشم. بعدش هم همه اینا درست شدن. بعد نشست و یکی یکی چیزای دیگه توی زمین و آسمون رو درست کرد. 


و حالا باید خودم رو اماده کنم که احتمالا جواب این سوال رو بدم که خدا از کجا اومد. یکی نیست بگه بچه ما که بماند هزاران سال بشر بیچاره تو جواب دادن به این سوالها مونده تو برو مشقاتو بنویس به جای اینکه ما رو مچل کنی..


و اما اینبار قضایا اونجوری که من انتظار داشتم جلو نرفت و سوالات به این ترتیب ادامه پیدا کرد.

بابا! تو هم میمیری؟

یکه خوردم و پرسیدم که منظورت چیه؟ 

گفت: هر کسی که پیر میشه میمیره تو هم پیر میشی؟

گفتم اره همه پیر میشن.

و ناگهان زد زیر گریه..

گفتم چی شد؟

گفت اره تو میخوای پیر شی بعدش هم بمیری. من نمیخوام تو بمیری...

سعی کردم راضیش کنم که نه من الان نمیخوام بمیرم. تازه خیلی طول میکشه که ادم پیر شه و بالاخره این ماجرا (لااقل از نظر من) ختم به خیر شد.


و باز چند روز بعد وقتی توی ماشین بودیم و با هم به مدرسه میرفیتم.

بابا! وقتی ادم میمیره بعدش چی میشه؟ 

اول سوال رو نفهمیدم ولی وقتی که تکرار کرد متوجه قضیه شدم.

قبل از اینکه بحث رو ادامه بدم یه نکته ای رو توی پرانتز میگم (اینجا توی مدارس به هیج عنوان مباحث مذهبی به بچه ها یاد نمیدن. والدینی که میخوان بچه هاشون در مورد مذهب هم مطالبی یاد بگیرن باید اونا رو بذارن مدارس خصوصی که معمولا مذهبی تر از مدارس دولتی هست. علت این امر رو هم سعی میکنم بعدن بگم)

گفتم ادم بعد از اینکه مرد میره یه جای خیلی خیلی خوب که اسمش هست بهشت. البته اونایی که ادمای خوبی هستن. اونایی هم که ادمای بدی هستن میرن یه جای خیلی بد.

(بازم توی پرانتز: مفاهیم مذهبی توی ایران برای بچه خیلی راحت جا افتاده هست چون هم توی اجتماع خیلی میشنوه و هم توی رادیو و تلوزیون مدام تکرار میشه ولی اینجا تنها جایی که بچه میتونه این جور چیزا رو بشنوه توی  خونه هست که اونم معمولا به دلایل مختلف اتفاق نمی افته و به همین دلیل معمولا بچه هایی که اینجا بزرگ میشن با این مفاهیم خیلی اشنا نیستن)

و مدتی در این مورد و اینکه کیا میرن بهشت و کیا میرن جهنم و هر کدام چه جور جایی هست با هم صحبت کردیم. 

بعدش هم پرسید که اگه تو بمیری میری پیش بابات و اونو میبینی؟

اینبار سعی کردم از جواب دادن به این سوال طفره برم که از عاقبتش اگاه بودم. 

وقتی دید نمیتونه از این راه به جواب برسه گفت که نمیخواد بره بهشت!

گفتم چرا اون که جای خیلی خوبیه. همه دوست دارن برن.

گفت: اره اگه برم بهشت دیگه مامان بابام رو نمی بینم میخوام همین جا باشم. 

دیگه به مدرسه رسیدم و بحث ادامه پیدا نکرد. 

تا بعد و ادامه سوال و جوابها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:20  توسط محمدعلی عباسی  | 

اواخر تیر ماه بوده و من کودکی ۷-۸ ساله بودم. مطابق معمول تابستانها را باید یا سر زمین کشاورزی خودمان کار میکردم یا به همراه مرحوم پدرم سر اغل گوسفندان میرفتم. این رسمی بود که پدرم به شدت به ان اصرار داشت و از اینکه بیکار باشیم و علاف کوچه و خیابان ‌ما رو بر حذر میداشت. 

اون سال هم مطابق رسم معهود من بعد از تعطیلی مدارس به چهارباغ (روستایی در ۶۰ کیلومتری جنوب گرگان) رفتم و از فردای اون روز هم کارهای تابستانیم را که کار مزرعه و گوسفندان بود شروع کردم. البته کارهایی به یه بچه با اون سن و سال واگذار میشد مورد خاصی نبود و هدف مشغول کردن ما بود (و البته الان معتقدم کاری است که هرپدر و مادری باید همین کار را بکند).

اون سال گوسفندان در اغلی (آرامی) به نام میش میش کلاته بودند که فکر میکنم حدود ۳-۴ ساعت با روستا پیاده راه بود. من همیشه صبح زود از خانه به طرف ارام حرکت میکردم و عصر دوباه برمیگشتم و اغلب اوقات هم این مسیر را پیاده و یا حداکثر اسب میرفتم. و اگر خیلی خوش شانس بودیم در راه تراکتور کشاورزانی که به طرف روستا میرفتند ما را با سرعت بیشتری به مقصد میرساندند. 

اون روز هم مطابق معمول کارهای اغل به اتمام رسید و من خودم را برای برگشت به ارام اماده میکردم که پدرم گفت که شب باید همونجا بمونیم و نمی تونیم به روستا بریم. اول این حرف رو خیلی جدی نگرفتم و سعی کردم با روشهای مختلف پدرم را راضی کنم که با هم یا حداقل من به همراه بقیه به روستا بروم. اما این تلاشم هم بی ثمر بود تا اینکه دیدم افتاب ارام ارام به بستر کوه نزدیک میشود. بدون اینکه بدانم چی میکنم نزدیک غروب افتاب بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از دامنه کوه سرازیر شدم. 

باید حدود نیم ساعت تا ۴۰ دقیقه مسیر مالروی کوه را پایین میامدم تا به جاده ای میرسیدم که کشاورزان از ان مسیر برای رفت و برگشت به ده استفاده میکردند. امیدوار بودم که کشاورزی با تراکتور برسد و من را با خود به روستا ببرد. پس از حدود ۲۰-۳۰ پیاده روی در جنگل میدیدم که سایه درختان دراز و درازتر میشود و هوا کم کمک رو به تاریکی میرود. رویای رسیدن تراکتور یه کشاورز جایش را به تاریکی شب و کودکی تنها در دل جنگلی که تا نزدیکترین ابادی ۳ ساعت راه بود میداد. 

ایستادم و با بالاترین توانی که داشتم فریاد زدم. هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمیکنم!

دوباره و دوباره فریاد زدم و هر بار محکم تر از قبل به این امید که کسانی که در پی من امده اند یاییند و من را با خود ببرند. اما دریغ نه از جویندگان که از صدای خودم هر چه تلاش کردم فریاد بزنم هیج صدایی از حنجره ام بیرون نمی امد. انقدر ترسیده بودم که دیگر حتی فریاد هم نمیتوانستم بکشم. 

کودکی ۸ ساله در جنگلی بی انتها مملو از حیوانات خطرناکی مانند خرس و گرگ بی هیچ یاوری! از برگشت بیشتر میترسیدم. و اینبار با تمام توان شروع به دویدن کردم. در دامنه کوه کشاورزی بود به نام کربلایی محمدابراهیم که نسبت فامیلی هم با ما داشت. وقتی به مزرعه اش نزدیک شدم وی را در حال ابیاری زمینش دیدم. ان لحظه ارزویم این بود که از من بخواهد که بمانم. از من پرسید که کجا میروم و چرا تنها و من هم ماجرا را برایش بیان کرد. و او هم از من خواست که نزدم او بمانم و صبح خودش من را به جای مناسبی می رساند. حس کردم دوباره خون در رگهایم جریان پیدا کرده است. و اندک زمانی بعد صدای پدرم را از پشت در کلبه کشاورز شنیدم که با صدای بلند از او می پرسید که ایا مرا دیده یا خیر؟ و من و پدرم بعد از نوشیدن چای در کلبه پیر مرد سوار بر اسب به طرف ِآغل  به راه افتادیم و من در راه ماجرای اون شبم را برای پدرم تعریف میکردم. و البته با حذف قسمتهایی که از ترس حتی فریاد هم نمیتواستم بزنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 3:41  توسط محمدعلی عباسی  | 

وقتی یک ایرانی و یک غیر ایرانی (معمولا از نوع با کلاسش) به هم میرسند

-Where are you from?

--I'm Persian, I'm from Persia!

-Persia? hummm, 

--It's a great country, in meadle east.

- hummmm

-- We have a big civilization...

-Can you tell me more about it?

She thinks and finally decides to give more description about her home country.

--Actually Iran, 

-Wow Iran, I know it. It's in meadle esst between Iraq and Afghanistan, and ...

-By the way what was the other name? I mean p p persia. Persia?

--Persia

-Yeh, Persia, is that the new name for Iran?

-- No no no, it's its ancient name, we used to call it Persia for thousands of years. Also you might heard about Persian civilization it's one of the biggest ancient civilizations...

پرده دوم

...

- Where are you from?

-- I'm from Iran,

- Oh yeh Iran, but you know most of Iranian when they are asked about their nationality tell Persian or Persia, 

-- Yeh that's true, I also heard that.

-- By the way where are you from? ...

و به این ترتیب مکالمه ادامه پیدا میکند.... 

و اینگونه است که دیگر کمتر کسی خودش را ایرانی معرفی میکند.

میگوید من پرشین هستم و سعی میکند نام ایران و ایرانی رو به هر نحو ممکن مخفی کند. البته کار سختی نیست بخصوص اینکه اینجا کسی خیلی دنبال پرس و جو نیست و معمولا اطلاعات دقیقی در مورد کشورها هم ندارند.

راستی شما کجایی هستین؟ واقع میگید که کجایی هستید؟ آیا شما هم پرشین هستید یا بچه شمیران. دیگه کسی رو پیدا نمی کنید که اهل دروازه دولت یا یه دهات دور افتاده باشه. همه ما اهل شمال شهر تهرانیم و وقتی هم که خارج از کشور باشیم میتونیم اهل هر جایی باشیم ولی حتما ایرانی نیستیم. تازه اگه خیلی به ایران علاقه مند باشیم میشیم پرشین.

ولی حالا از این حرفا گذشته شما کجایی هستین. منو که میدونید اهل یه روستای دورافتاده هستم یه جایی پشت کوهها به نام شاهکوه. شماچی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 22:10  توسط محمدعلی عباسی  |